ضد زوال
و اما اوس مسعود بهنود
اوس مسعود بهنود از آنجا که برای خودشان اوسایی شده اند، دیگر انشا نمینویسند. اوس مسعود ترقی کرده اند و دیگر به جای انشا با قلمی شیوا و زبانی دراز داستان حسین کرد شبستری را به عنوان تحلیل سیاسی به خورد ملت میدهند. در واقع داستان های اوس مسعود بهنود را ورسیونی ژورنالیستی از افسانه های کهن آن جامعه باید دانست. درین یادداشت سعی میکنیم از طریق بررسی
مطلب اخیر آقای بهنود در روزنامه هم میهن به نام «بر سر گنج جهان» ببینیم نوشته های اوس مسعود چرا داستان حسین کرد شبستری هستند و نه «مقاله تحلیلی».
نوشته اوس مسعود داستان است. نوشته بهنود نه «تز» دارد و نه هیچ استدلال واقعی در آن مطرح میشود. مقاله بهنود نه چیزی را توصیف میکند و نه تحلیل. مقاله بهنود داستانی اندرزگونه است که قهرمانان آن به جای طوطی و بقال و داروغه، جمهوری اسلامی و انگلیس و آمریکا شده اند. تمام آنچه اوس مسعود میخواهد در مقاله ای به درازای 2200 کلمه بگوید دو حکم کلی و مبهم زیر است :
(یک) آمریکا و انگلیس به دنبال نفت ایران هستند.
(دو) ایران باید «مصلحت اندیش» باشد و از سرنوشت صدام پند بگیرد.
این تمام چیزیست که بهنود میخواهد بگوید نه خلاصه آن. توجه کنیم وقتی یک به اصطلاح تحلیلگر سیاسی بخواهد مقاله بنویسد و به جز دو حکم کلی و عوامانه بالا حرفی برای گفتن ندارد، چاره ای برای اش نمیماند جز داستانگویی و مهمل بافتن. حال ببینیم داستانگویی و مهمل بافتن اوس مسعود ما چگونه است.
پاراگراف یک تا شش:
در اوايل دهه 70 ميلادي، با فوران بهاي نفت، هر يک از کشورهاي دارنده نفت، تصوري از آينده داشتند که به تصور ديگري شبيه نبود. در ايران آخرين شاه کاملا بر اوضاع مسلط بود، چندان که نيازي به مشورت با ديگران در خود نيابد.
هيچ خطري براي رژيم خود پيشبيني نميکرد سهل است گاهگاه براي دوستان خود نيز نسخههايي مينوشت تا چگونه همچو او «ارباب جزيره ثبات» شوند و «ژاندارم آمريکا» در خليجفارس در عين حال با روسها هم بتواند روابط اقتصادي برقرار کند و در مواقع لازم از طريق آنان غرب را هم بترساند که مانعي در راه فروش سلاحهاي مدرن به ارتش وي ايجاد نکنند. به خصوص که نرگسي هم فوران باز هم بيشتر بهاي نفت پيشبيني ميکرد.
نرگسي [يا نرگسيه] زني بود اهل سارايوو که در آن زمان هر سال بنا به دعوت مقامات بالا به تهران ميآمد، در خانهاي مجلل از ميهمانسراهاي دربار منزل ميگرفت و سه هفتهاي ميماند و در اين مدت کار فراوان داشت. هر روز 12-10 نفري را ميديد. ميگفتند علم غيب دارد و آينده را ميبيند گرچه نميتواند همهاش را بيان کند.
به چندين زبان آشنا بود، از جمله فارسي. مدتي هم به شدت شايع شد که جاسوس شوروي است. گاهي به شهرستانها هم برده ميشد. چنان که همزمان با زلزله فردوس خراسان در بيرجند بود و ساکن باغ حشمتيه. گفته ميشد که در باب مسائل مهمي مانند خريد اواکس و زيردريايي هم نظر وي بر مقامات عاليه موثر بود.
در کتابها آمده و در خاطرات آن دوران ثبت است که حتي کساني مانند جان کندي، جرالد فورد، ريچارد نيکسون و رونالد ريگان هم فالبينهاي مخصوص داشته و بينظر آنها نه سفر ميرفتهاند و به کار مهمي دست ميزدهاند. پس حکايت فقط مربوط به مظفرالدينشاه نيست که در سال 1900 وقتي براي ديدار نمايشگاه بينالمللي قرن در پاريس به اروپا رفت، دمي از شيخ بحريني جدا نميشد و تا شيخ وقت سعد را مشخص نکرد و حرز جواد ننوشت به بازديد غرفه اتازوني نرفت که در آنجا فردي به نام تامس اديسون «بساط شعبده گسترده به اشارهاي شب را چو روز روشن ميکرد، حبابهايي دارد که انگار هزار شمع در آن روشن است».
پس ميل به آيندهبيني و کشف مستقبل، همچون تمام انواع ديگر خرافات و موهومات، هم در غرب هست و هم در شرق، گيرم در غرب، در طرف ديگر زمين، در اتاقهاي فکر و بين نخبگان کمتر فالبيني و آينهنگري معمول است. در آنجا آمار، آن هم آمار واقعي روي ميز مينشيند و ذهنها به کار ميافتد. کامپيوترها هم البته مددرسان است و محاسب.
بهنود برای ورود به داستان مقدمه میچیند. بهنود از راویان اخبار و ناقلان احوال و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار نقل میکند که شاه سابق ایران، جان کندی، ریگان، مظفرالدین شاه، و جرالد فورد «فالبین» داشته اند. این بلبلزبانی ها و مقدمه چینی اوس مسعود (حدود 420 لغت) برای گفتن همین یک جمله ساده (فلان و بهمان سیاستمدار فالبین داشته اند) چیزی نزدیک به یک پنجم نوشته اورا تشکیل میدهد. تمام این شش پاراگراف زاید است. قصه های بهنود را، از آنجا که قصه اند، نه میشود را رد کرد و نه اثبات. قصه های این شش پاراگراف با موضوع بحث بهنود هیچ ارتباط ساختاری ندارند. به علاوه قصه های کذایی حتا اگر راست باشند هم معلوم نیست چه پروسه تاریخی را قرار است توضیح دهند. بهنود توضیح نمیدهد که مظفرالدین شاه (فرضا) خرافاتی و عقب مانده محصول چه شرایط تاریخی-اجتماعی ست. بهنود قادر نیست توضیح دهد خود واقعیت خرافاتی بودن فلان شاه کدام امر تاریخی را توضیح میدهد. گوییا اوس مسعود نقش نقال و قصه گویی را دارد که فقط میخواهد برای سرگرم کردن مردم ماجراهای هیجان انگیزی را تعریف کند.
پاراگراف هفت تا ده
هر معيار و هر انتخاب را با گذشتهها تطبيق ميدهد و در وضعيتهاي مختلف ترسيم ميکند که اگر اين راه برگزيده شود، چه خواهد شد و آن راه دگر چه و در هر نتيجهگيري، ضريب خطا آشکارست و اين نتيجهگيري از دادههاست نه پيشگويي نرگسي. مقامات اجرايي هم هر چقدر پوپوليست باشند و بخواهند عوام را بگردانند، باز گمان نميبرند که در حياطخلوت خانهها هم بچههاي دبستاني ميتوانند انرژي هستهاي توليد کنند يا درباره ساعت رسمي و قراردادي با عقبگردي صدساله به قبل از مشروطه نميروند.
اشارهام به زماني است که کارخانه برق حاجامينالضرب در تهران به کار افتاد، حاجي دقيق بود و کاردان. با علما سخن گفت هم موقع افتتاح آمدند و دعا کردند، هم به خانه آقايان هم برق رفت. در آن زمان در وقت مشخصي در هر فصل [که مصادق با تاريکي هوا بود] در کارخانه دسته را ميکشيدند و برق خيابانها و خانهها را روشن ميکرد.
رسم شد که هر وقت برق آمد صلواتي فرستاده شود. رسم خوشي که هنوز معمول است. مهم آنکه چون هر فصل بدون توجه به ساعت، در وقت تاريکي و روشني هوا دسته کارخانه کشيده ميشد، برق وصل يا قطع ميشد، تا بيخودي به هدر نرود. قبل از آمدن برق، در مورد روشنايي معابر هم همين رسم بود، از بلديه وقت تاريکي هوا يکي ميآمد و شعله دسته بلندي را دراز ميکرد و چراغ نفتي خيابانها روشن ميشد.
مردم تازه با صنعت آشنا شده با درايت علماي زمان، اين زمان قراردادي متغيير را براي کشور معمول کرده بودند [درست مانند همان کار تا پارسال ميکرديم]. از همين رو در دعوتنامههاي آن زمان نوشته شده مثلا «با تاييدات خداوند متعال حضرت... از شما دعوت ميکند که دوساعت مانده به دسته در عمارت بادگير...»
اینجا اوس مسعود با یک پیچ داستانی موضوع را به کلی عوض میکند و داستان دیگری تعریف میکند از کارخانه برق حاج امین الضرب. داستان حاج امین الضرب قرار است ربطی به بحثی داشته باشد که بر سر تغییر دادن یا ندادن ساعت رسمی در ایران درگرفته است. درست مانند حکایتهای «مش قاسم» که با «ما خودمون یه همولایتی داشتیم..» شروع میشد، اوس مسعود هم تعدادی داستان ساختگی یا واقعی و بی ربط یا با ربط در آستین دارد که با پرتاب کردن آنها به میان مقاله اش هم بخشی از صفحه را پرمیکند (حدود 300 کلمه) و هم تظاهر میکند آدمیست آشنا با تاریخ آن ممکلت. درین میان معلوم نیست که حکایت حاج امین الضرب قرار است چه استدلالی را ثابت کند یا چه نقش ساختاری در نوشته اوس مسعود دارد.
پاراگراف 11 تا18
امروزه روز يکي از مهمترين وظايف رسانهها، برعکس قديم که کارشان در کوبيدن اين حزب سياسي يا برکشيدن حزب ديگر خلاصه ميشد، اين است که آنچه را در اتاقهاي فکر حکومت و بين نخبگان ميگذرد ساده و آسان کنند چنان که مردم عادي هم آن را دريابند و از همين جا ميتوان دريافت که چرا دعواي رسانهها و اهل قدرت تمامشدني نميشود.
چرا چنين آشوب بزرگي است بين افکار عمومي آمريکا و بريتانيا با دولتهايشان. دولتهايي که بنا به توصيه اتاقهاي فکر به منطقه خاورميانه لشکر کشيدهاند، اما اين را به مردم نميتوانند گفت پس بهانهاي ساختهاند که در يک جا مبارزه با تروريسم بود و در جاي ديگر مبارزه با ياغيگري صدام که جهان باور داشت که سلاحهاي کشتار جمعي دارد.
توقع دولت جورج بوش و توني بلر از روزنامههايشان اين است که چون مصلحت کشورشان در همين لشکرکشي است و آيندهشان به همين متصل است، دستکم در برابر دولت سد نسازند و مردم را عليه جنگ نشورانند؛ کاري که نه روزنامههاي دستراستي و نه دست چپي، نه هوادار دولت و نه مخالفش در هيچ کدام از اين دو کشور انجام ندادند.
در آمريکا کار آسانتر بود چراکه افکارعمومي اصولا به دولت اعتماد فراوان دارد و کمتر از آن به رسانهها و اصولا حکايت به گونهاي است که روزنامهها هم جز در موارد نادر خودخواسته در برابر دولت، به ويژه در يک حرکت خارجي قد نميافرازند. اما در اروپا اين شوخي است. روزنامهها دريدهاند توني بلر را. تا جايي که يک ميليون نفر را به تظاهرات ضدجنگ کشاندند.
اينک توني بلر که دارد بعد از 10 سال خانه شماره 10 خيابان داونينگ را ترک ميكند، عقده دل خالي کرد هفته گذشته، در جمع روزنامهنگاران با کلماتي باورنکردني بازگفت که رسانهها چه ميکنند. از تعبير «حيوانات درنده» استفاده کرد و در همان زمان مطابق نظر مشاوران آگاهش لابد، به يک نکته حرفهاي هم انگشت گذاشت.
با نام بردن از روزنامه معتبر اينديپندنت گفت که اين روزنامه ديگر خبرنامه نيست بلکه نظرنامه است و توفان برخاست. پس سرانجام گفت آنچه را در همه اين سه سال در دل مينهفت توني بلر و پاسخ داد همه آن عذابي را که رسانهها به او و دولتش دادند بعد از حمله نظامي به عراق. هرگز کسي به ويژه از مسند رئيس حزب کارگر، حزب چپ مدافع آزادي بيان و حقوق بشر، چنين به رسانهها و آزادي بيان نتاخته بود.
حکايت آنچه از آن پس بر سر بلر و اينديپندنت رفته گرچه در غرب طرفه نيست و معمول است، اما نکته تازه در دل دارد. اينديپندنت بعد از آنکه از رئيس دولت شنيد که خبر نميدهد بلکه در قالب خبر نظر ميدهد، اول آنکه تمام نطق بلند وي را چاپ کرد، بعد هم سردبير مقالهاي نوشت و تيتر آن را اول روزنامه قرار داد با علامت سوال «آقاي بلر، اگر از جنگ عراق حمايت ميکرديم هم همين نظر را ميداديد». حمله جانانه و خردکنندهاي بود همين سوال مودب. سايمون کلر در حقيقت ميگفت درد تو از مخالفت ما با لشکرکشي به عراق است نه اينکه چرا قواعد حرفهاي زير پا گذاشته خبر را به نظر آلودهايم.
سرانجام اوس مسعود درحالیکه یک سوم مقاله اش را نوشته است در پاراگراف 11 برای اولین بار دست از پرت و پلا گفتن برمیدارد و به نظر میرسد قصد دارد استدلالی مطرح کند. استدلال اوس مسعود که، بنابر قاعده، باقی مقاله باید برای ثابت کردن آن باشد ازین قرار است:
(یک) امروزه مهمترین کار رسانه ها این است که آنچه در «اتاقهای فکرحکومت و میان نخبگان» میگذرد را برای «مردم عادی» آسان کند.
(دو) به همین دلیل «دعوای بین رسانه ها و اهل قدرت» تمام نمیشود.
البته معلوم نیست «نخبگان» مورد نظر اوس مسعود چطور از «اتاقهای فکر حکومت» سردر آورده اند که حالا اوس مسعود قصد دارد آنچه «میانشان میگذرد» را برای «مردم عادی» ساده کند. معلوم نیست «اتاقهای فکر حکومت» دقیقا به کدام اتاقهای فکر و کدام حکومت اشاره میکنند. و از همه خوشمزه تر دعوای «رسانه ها و اهل قدرت» چه معنی دارد. ظاهرن اوس مسعود احساس کرده است دعوایی بین رسانه ها به طور کلی و اهل قدرت به طور کلی جریان دارد و تصمیم گرفته است نتیجه کشفیات خود به اطلاع ما «مردم عادی» بینوا برساند (خوشمزه میشود اگر این کشف اوس مسعود را مثلا با آقای روپرت مرداک درمیان بگذاریم.) درین بین ما با رشته ای از گزاره های نادرست و خاله زنکی و از نظر علمی بی ارزش روبرو هستیم که اوس مسعود بدیهی فرض کرده است. اوس مسعود مینویسد:
-دولتهای بریتانیا و آمریکا «بنابر توصیه اتاقهای فکر» به خاورمیانه لشکر کشیده اند. اما چون خجالت میکشیدند این موضوع را به مردم بگویند بهانه هایی مانند دفاع صدام از تروریسم را علم کردند.
ما از آنچه در «اتاقهای فکر» بریتانیا میگذرد بیخبریم. «اتاقهای فکر» آمریکایی هم بعید میدانیم به طور کلی و دسته جمعی توصیه ای به دولت آمریکا کرده باشند. اما اگر منظور از «توصیه» تحلیل تینک تانکهای نئوکان و به طور مشخص پل ولفووتیز بر لزوم «تغییر رژیم » در عراق باشد، تحلیل مربوطه حداقل از سال 1992، یعنی بلافاصله بعد از جنگ اول خلیج، وجود داشته است. اوس مسعود عزیز ما باید بدانند که اگر جنگ عراق محصول «توصیه اتاقهای فکر» میبود بایستی 15 سال پیش درمیگرفت.(درین رابطه
این را ببینید.)
اوس مسعود ادعا میکند:
-افکار عمومی در آمریکا «اصولا» به دولت اعتماد فراوان دارند ولی در اروپا اینطور نیست و روزنامه ها یک میلیون نفر را به تظاهرات ضد جنگ کشیدند.
معلوم نیست اوس مسعود بر اساس کدام تحقیق و تحلیل به این نتیجه رسیده اند که افکار عمومی در آمریکا به دولت «اصولا» اعتماد فراوان دارند و در اروپا نه. درک اوس مسعودی از جنبشهای اجتماعی را هم میتوان از همین جمله که روزنامه ها مسئول تظاهرات میلیونی ضد جنگ بودند دریافت. در دنیای کوچک اوس مسعود درست مثل دنیای کوچک پسرعموی بدجنس اش حسین شریعتمداری روزنامه ها میتوانند به تنهایی تظاهرات راه بیندازند. به این میگویند تفاهم خانوادگی.
اوس مسعود پس از شرح انتقاد تونی بلر از روزنامه ایندیپندنت مینویسد:
هرگز کسي به ويژه از مسند رئيس حزب کارگر، حزب چپ مدافع آزادي بيان و حقوق بشر، چنين به رسانهها و آزادي بيان نتاخته بود.
و بعد در جمله پایین مینویسد:
حکايت آنچه از آن پس بر سر بلر و اينديپندنت رفته در غرب طرفه نيست و معمول است.
بلخره معلوم نیست «هرگز کسی» از جایگاه فلان و بهمان به آزادی بیان نتاخته بود یا این ماجرا «در غرب» معمول است. به راستی «تحلیلگر سیاسی» که در مقالات اش دو جمله پشت هم دو حرف کاملا متناقض میزنند را باید چه نامید؟
پاراگراف 19 تا 24
در دومين روز، پس از آن، اينديپندنت تمام صفحه اول خود را به نقشه ذخيره نفت در عالم داد. گيرم با خلاصه کردن و قابلفهم کردن، عوامانه کردن موضوع. عنوانش را داد «يک دنياي بدون نفت». درست است که اين آمار بر اهل نظر پوشيده نبود، اما براي آنکه عموم بدانند چه ميگذرد پشت تصميمگيريها، بايد چنان ساده ميشد که اينديپندنت کرد.
نقشه دنيا را درست کرد و نقاطي را که بيشتر از 10 ميليارد بشکه نفت ذخيره داشت رنگ قرمز زد. خواننده بياختيار ميگويد چقدر کم. فقط 18 نقطه از جهان اين مقدار نفت دارد. آن همه بادوبروت آمريکا که اولين صادرکننده نفت جهان بود، با آن همه جمعيت و مصرف که دارد فقط 30 ميليارد بشکه؟
آدمي با ديدن اين نقشه خلاصه شده از جهان از خود ميپرسد چين با يکسوم جمعيت دنيا و فقط با 16 ميليارد بشکه ذخيره مگر ممکن است در پوست خود بگنجد در آينده. حالا در اين جدول نه به سبک نرگسي و شيخ بحريني بلکه تا حد مقدور از راه تامل بنگريم.
آنکه بيشتر از همه ذخيره دارد سعودي است با 264 ميليارد، يعني با يک سيام جمعيت آمريکا، نزديک پنج برابرش نفت، يک صدم چين جمعيت و 15 برابرش نفت. دومين ذخيره نفت در اين نقشه متعلق به ايران است؛ 138 ميليارد بشکه. بعد از ايران نوبت عراق ميرسد با 115 ميليارد بشکه و بعد از آن کويت که اعلام کرده 105 ميليارد بشکه اما اهل تخصص کمي شک دارند و ميگويند کمتر است، حالا 98 ميليارد بشکه ذخيره شيخنشينهاي جنوب خليج فارس [امارات متحده عربي] را هم به اينها اضافه کنيم ميشود 1066 ميليارد بشکه. تا اينجا معلوم شد که پنج کشوري که ذخيرهشان سه رقمي است کنار هم و در خليجفارس هستند؛ سعودي، ايران، عراق و کويت. اين همان جايي است که 30 سال پيش ايران ژاندارمش بود و اکثريت مردمش از اين ژاندارمي ناراضي و شاکي. همان آبراهي است که صدام حسين برتريجو ابتدا به ايرانش حمله برد [گمان برد که بيشه گرفتار جنگ داخلي است و خالي] و بعد به کويتش [گمان برد روابط گسترده وي با آمريکا و بعضي اروپاييها اذنش ميدهد که آن 105 ميليارد بشکه را هم در اختيار بگيرد و جان خود و خانوادهاش را بر سر اين بازي داو گذاشت و باخت، گرچه عدهاي از عراقيهاي سني تصور ميکنند که چون سيفالاسلام بود شهيد شد با فرزندانش.
اين چهار کشور که گفتم، روي هم از کل کشورهاي ديگر صادرکننده بزرگ نفت – اعم از آمريکا، چين، روسيه و اروپا با آن همه باد و بروت که دارند– يکونيم برابر بيشتر ذخيره دارند. در عين حال تصور يک روز زندگي بدون سوخت براي کشورهاي قهار و قادر و صاحب زرادخانه هستهاي و غيرهستهاي جهنم است.
اين را ما ايرانيها خوب درمييابيم که يک ساعت هم تحمل بدون بنزيني را نداريم چه رسد به ساير فرآوردهها و سرد شدن خانهها و توقف کارخانههايي که براساس سوخت ارزان بنا شدهاند.
آنچه اينديپندنت را واداشته که در دومين روز جدلش با توني بلر چنين نقشه گويايي را در صفحه اول خود چاپ کند کمک کردن به اين تحليل است که نخستوزير در حال رفتن به خاطر نفت و تسلط بر جهان آينده است که همراه آمريکا به عراق لشکر کشيده است، اما به شما [مردم] دروغ ميگويد و ما را به خاطر پرده برداريمان از واقعيت محکوم ميکند.
اتفاقا چنين افشاگري که اينديپندنت کرده بلر را هم بد نميآيد، چراکه مردم جزيره بايد بدانند که کدام مصلحتانديشي و آيندهنگري دولتشان را واداشته تا جوانان آن کشور را به مهلکه عراق بفرستند.
در این بخش اوس مسعود گزارشی ارائه میکند از پاسخ روزنامه ایندیپندنت به انتفاد نخست وزیر تونی بلر. در پس تمام روده درازیهای اوس مسعود در این بخش هم تنها یک حکم ساده و عقل سلیمی ست:
-بخش اعظم ذخیره های نفتی جهان در خاورمیانه است. بنابراین انگیزه واقعی آمریکا و بریتانیا از لشکرکشی به خاورمیانه تسلط بر این ذخایر نفتی ست.
پاسخ ایندیپندنت به بلر نقش رفرنس اوس مسعود را در مدعای بالا دارد. ما با این واقعیت کاری نداریم که در میان کوه کتابها و مقالاتی که قصد ثابت کردن همین استدلال را دارد اوس مسعود ما تنها دست اش به یک شماره از روزنامه ایندیپندنت رسیده است، آن هم بدون ارجاع دقیق و حتا تاریخ انتشار مقاله مورد نظر. مسئله جالبتر شیوه استفاده اوس مسعود است از همین یک منبع: تنها رفرنس آقای مسعود بهنود در تمام مقاله توصیف یک نقشه است از یک شماره مجهول روزنامه ایندیپندنت.
پاراگراف 25-30
دعواي رسانههاي بريتانيايي و بلر را که رها کنيم و به کار خود برسيم چند زوايه دارد که با پرسشهايي ميتوان به سوي پاسخگويي بدان رفت.اول اينکه نگاه کن شاگردان گيدنز و حکومتگران امروزي دنيا، چندان که درمييابند مصلحت آيندهشان کدام است، وجاهت را در راه آن قرباني ميکنند، اميد دارند که تاريخ سهم آنان را ميدهد و ميدهد هم هر چه هست.
گرچه امروز با تمايلات صلح دوستان مردم مغاير باشد. اهالي جزيره بريتانيا خوب ميدانند که مصلحت آنان است که هر جا آمريکا رفت با برادر بزرگ بروند. آنها در تاريخ معاصر يک بار بدون آمريکا رفتند که فاجعه بزرگ سوئز شد و جز باخت نصيب نبردند، در حالي که وقتي با او ميروند، سود ميبرند و وقت مناسب هم جاي فرار دارند. تا کنارش هستند هم از تندرويهايش ميکاهند و بر نفوذ خود ميافزايند.
از ديد مصالح ملي خودشان، وقتي با فرانسه مقايسه ميشوند، رازشان از پرده به در ميافتد. اما اينکه چرا آنان ميتوانند ببرند و ميبرند حتي وقت ورود به قرن بيستم براي اين است که شرقيها به اندازه آنان مصلحتانديش و آيندهنگر نيستند. امروزشان خوش است. نگاه کنيد به امروز ايران. که براي خوشي امروز چگونه دولتش فرداها را به خطر انداخته است. آن هم نه براي منفعت امروز که براي شعر و شعار و محبوبيت امروز.
دوم اينکه عيب مي جمله بگفتي هنرش نيز بگو، اين حکايت نزديکي ايران با ونزوئلا، جز اين مغازله ظاهري که بين رئيسجمهوران دو کشور در جريان است و موضوع نقدهاست، يک حرکت سوقالجيشي حساب شده است که بايد کاملا آن را در نظر داشت.
براي فهم آسانتر اين موضوع نگاهي به نقشه ايندپندنت نشان ميدهد که بعد از منطقه خاورميانه [سعودي، ايران، عراق، کويت و امارات] تنها دو کشورند که 80 ميليارد بشکه نفت ذخيره دارند؛ يکي روسيه است و ديگري همين ونزوئلا.بعد از اينها ليبي [42 ميليارد]، نيجريه 36 و ايالات متحده آمريکا 30 . بريتانيايي که موضوع دعواي بلر و اينديپندنت است با وجود پيدا شدن نفت در حوزه دريايي مشترکش با نروژ، وضعش از همه اروپاييها بهتر است اما فقط دو ميليارد بشکه ذخيره دارد. نقشهاي بدين وضوح براي شناخت جهان و پيشبيني آيندهاش بدون اين اشاره کاستي دارد که حاشيه خليجفارس اينک ب
ه آن سه،چهار نفر ميمانند که در روستايي چوپاني ميکردند. زندگيشان از قضا بد هم نبود. تا روزي که در مرتع به گنجي برخوردند. گنج را پي گرفتند خمره به اين رسيد و خمره به آن. هر چهار. تا اينجا سرنوشتشان مشترک بود. اما دو سال بعد يکي از آنها جان بر سر اين گنج نهاده بود.
يکي با درايتي که داشت بر همه روستا آقايي گرفته بود. يکي فرزندان را فرستاده به شهر که درس بخوانند و چهارمي هنوز سرنوشتش معلوم نشده بود و در گيرودار بود و شايد هم منتظر که نرگسي کسي از در درآيد و خير و شر را بنماياند. از اين تصوير تا به حال نقش صدام حسين معلوم شده و آن است که جان باخت. ما از خود ميپرسيم و از گردانندگان جامعه که کجا ايستادهايم و کجايمان آرزوست.
اینجا مسعود بهنود وعده میدهد بلر و ایندیپندنت را به حال خود بگذارد و «به کار خودمان برسد.» رسیدن به کار خودمان برای اوس مسعود مستلزم مقدار بیشتری از گفته های راویان اخبار و ناقلان احوال و غیره است. اگر سیل جملات بی ربط را نادیده بگیریم، آنچه بهنود سعی دارد در قسمت پایانی مقاله خود بگوید ازین قرار است:
(یک) ایرانیها برای خوشی امروز مصلحت فردا را به خطر انداخته اند.
(دو) «مغازله ظاهری» جمهوری اسلامی با ونوزئلا یک «حرکت سوق الجیشی» ست.
(سه) ایرانیها بهتر است برای خوشی امروز مصلحت فردا را به خطر نیندازند زیرا در غیر اینصورت مانند آن سه چهار چوپانی که گنج پیدا کرده بودند و یکیشان مُرد میشوند.
حکمهای بالا غیرمستقیم و مبهم هستند. معلوم نیست «مصلحت فردا» یا «حرکت سوق الجیشی» یا چوپان و گنج دقیقا به چه واقعیتهای بیرونی اشاره دارند. درست مانند پند و اندرز اخلاقی که داستانهای کهن ایرانی قرار است در خود داشته باشند، نتیجه گیری و «تفسیر» اشارات داستانگونه اوس مسعود هم به عهده خواننده گذاشته میشود. خواننده مجبور است تصمیم بگیرد که اوس مسعود احتمالا میخواهد بگوید «مصلحت فردا»ی جمهوری اسلامی است به راه «چوپان مرده» نرفتن. لابد «مصلحت فردا» کنایه است از رابطه با غرب و «چوپان» استعاره از صدام. در غیاب زبان ساده و مستقیم و هرگونه تحلیل، هر یک از داستانهای بی ارتباط به یکدیگر اوس مسعود درین مقاله را میشود به هزار و یک شیوه تفسیر کرد. گوییا اوس مسعود تحلیل سیاسی را با داستانهای مجموعه «قصه های خوب برای بچه های خوب» اشتباه گرفته است. درین میان اوس مسعود سیلی از اطلاعات به طرز احمقانه ای سطحی را هم در سطر سطر نوشته اش گنجانده که به راستی مفرح اند:
اوس مسعود میگوید:
«نگاه کن شاگردان گيدنز و حکومتگران امروزي دنيا، چندان که درمييابند مصلحت آيندهشان کدام است، وجاهت را در راه آن قرباني ميکنند، اميد دارند که تاريخ سهم آنان را ميدهد و ميدهد هم هر چه هست.»
معلوم نیست «شاگردان گیدنز» چه کسانی هستند که چنین هنرنماییها میکنند که اوس مسعود میفرماید.
اوس مسعود میگوید:
«از ديد مصالح ملي خودشان، وقتي با فرانسه مقايسه ميشوند، رازشان از پرده به در ميافتد.»
اوس مسعود جمله ای میپراند، هیچ توضیحی نمیدهد و میگذرد. معلوم نیست «مصالح ملی بریتانیا» چرا وقتی با فرانسه مقایسه شود «رازشان را از پرده به در» می اندازد. کدام راز؟ چه مقایسه ای؟ کدام مصالح ملی؟
هرپاراگراف از شاهکارهای اوس مسعود بهنود مشتی جمله بیسر و ته است که بدون هیچ منطق تحلیلی سرهم بندی شده است. در غیاب ذهن تحلیلی، قلم شیرین و نقالی و حکایتبافی میدانداری میکند. بقیه اش هم بنابر قاعده ای ملی میهنی میماند به عهده انجمن تملق متقابل فرهنگدوستان مرز پر گهر تا لقب استاد و متفکرو اندیشمند و غیره را طوری که همه خوشحال باشند میان جماعت تقسیم کند.