لابراتوار کلنگ---زاپاس

رادیولوژی، سونوگرافی، سی تی اسکن (با مسئولیت محدود)

6/26/2007



[این صفحه دیگر به روز نمیشود. به آدرس پایین رجوع کنید.]

لطفا اصلاح کنید.


یو آر ال قدیمی لابراتوار کلنگ یعنی:

qolang.blogspot.com

با دکوراسیون جدید در خدمت شماست.

لطفا لینکهای خود را به آدرس بالا برگردانید.

هدف ما جلب رضایت شماست.


با تشکر،

روابط عمومی لابراتوار کلنگ

6/21/2007

ضد زوال
و اما اوس مسعود بهنود


اوس مسعود بهنود از آنجا که برای خودشان اوسایی شده اند، دیگر انشا نمینویسند. اوس مسعود ترقی کرده اند و دیگر به جای انشا با قلمی شیوا و زبانی دراز داستان حسین کرد شبستری را به عنوان تحلیل سیاسی به خورد ملت میدهند. در واقع داستان های اوس مسعود بهنود را ورسیونی ژورنالیستی از افسانه های کهن آن جامعه باید دانست. درین یادداشت سعی میکنیم از طریق بررسی مطلب اخیر آقای بهنود در روزنامه هم میهن به نام «بر سر گنج جهان» ببینیم نوشته های اوس مسعود چرا داستان حسین کرد شبستری هستند و نه «مقاله تحلیلی».

نوشته اوس مسعود داستان است. نوشته بهنود نه «تز» دارد و نه هیچ استدلال واقعی در آن مطرح میشود. مقاله بهنود نه چیزی را توصیف میکند و نه تحلیل. مقاله بهنود داستانی اندرزگونه است که قهرمانان آن به جای طوطی و بقال و داروغه، جمهوری اسلامی و انگلیس و آمریکا شده اند. تمام آنچه اوس مسعود میخواهد در مقاله ای به درازای 2200 کلمه بگوید دو حکم کلی و مبهم زیر است :

(یک) آمریکا و انگلیس به دنبال نفت ایران هستند.
(دو) ایران باید «مصلحت اندیش» باشد و از سرنوشت صدام پند بگیرد.

این تمام چیزیست که بهنود میخواهد بگوید نه خلاصه آن. توجه کنیم وقتی یک به اصطلاح تحلیلگر سیاسی بخواهد مقاله بنویسد و به جز دو حکم کلی و عوامانه بالا حرفی برای گفتن ندارد، چاره ای برای اش نمیماند جز داستانگویی و مهمل بافتن. حال ببینیم داستانگویی و مهمل بافتن اوس مسعود ما چگونه است.

پاراگراف یک تا شش:
در اوايل دهه 70 ميلادي، با فوران بهاي نفت، هر يک از کشورهاي دارنده نفت، تصوري از آينده داشتند که به تصور ديگري شبيه نبود. در ايران آخرين شاه کاملا بر اوضاع مسلط بود، چندان که نيازي به مشورت با ديگران در خود نيابد.

هيچ خطري براي رژيم خود پيش‌بيني نمي‌کرد سهل است گاه‌گاه براي دوستان خود نيز نسخه‌هايي مي‌نوشت تا چگونه همچو او «ارباب جزيره ثبات» شوند و «ژاندارم آمريکا» در خليج‌فارس در عين حال با روس‌ها هم بتواند روابط اقتصادي برقرار کند و در مواقع لازم از طريق آنان غرب را هم بترساند که مانعي در راه فروش سلاح‌هاي مدرن به ارتش وي ايجاد نکنند. به خصوص که نرگسي هم فوران باز هم بيشتر بهاي نفت پيش‌بيني مي‌کرد.

نرگسي [يا نرگسيه] زني بود اهل سارايوو که در آن زمان هر سال بنا به دعوت مقامات بالا به تهران مي‌آمد، در خانه‌اي مجلل از ميهمانسراهاي دربار منزل مي‌گرفت و سه هفته‌اي مي‌ماند و در اين مدت کار فراوان داشت. هر روز 12-10 نفري را مي‌ديد. مي‌گفتند علم غيب دارد و آينده را مي‌بيند گرچه نمي‌تواند همه‌اش را بيان کند.

به چندين زبان آشنا بود، از جمله فارسي. مدتي هم به شدت شايع شد که جاسوس شوروي است. گاهي به شهرستان‌ها هم برده مي‌شد. چنان که همزمان با زلزله فردوس خراسان در بيرجند بود و ساکن باغ حشمتيه. گفته مي‌شد که در باب مسائل مهمي‌ مانند خريد اواکس و زيردريايي هم نظر وي بر مقامات عاليه موثر بود.

در کتاب‌ها آمده و در خاطرات آن دوران ثبت است که حتي کساني مانند جان کندي، جرالد فورد، ريچارد نيکسون و رونالد ريگان هم فالبين‌هاي مخصوص داشته و بي‌نظر آنها نه سفر مي‌رفته‌اند و به کار مهمي ‌دست مي‌زده‌اند. پس حکايت فقط مربوط به مظفرالدين‌شاه نيست که در سال 1900 وقتي براي ديدار نمايشگاه بين‌المللي قرن در پاريس به اروپا رفت، دمي‌ از شيخ بحريني جدا نمي‌شد و تا شيخ وقت سعد را مشخص نکرد و حرز جواد ننوشت به بازديد غرفه اتازوني نرفت که در آنجا فردي به نام تامس اديسون «بساط شعبده گسترده به اشاره‌اي شب را چو روز روشن مي‌کرد، حباب‌هايي دارد که انگار هزار شمع در آن روشن است».

پس ميل به آينده‌بيني و کشف مستقبل، همچون تمام انواع ديگر خرافات و موهومات، هم در غرب هست و هم در شرق، گيرم در غرب، در طرف ديگر زمين، در اتاق‌هاي فکر و بين نخبگان کمتر فال‌بيني و آينه‌نگري معمول است. در آنجا آمار، آن هم آمار واقعي روي ميز مي‌نشيند و ذهن‌ها به کار مي‌افتد. کامپيوترها هم البته مددرسان است و محاسب.

بهنود برای ورود به داستان مقدمه میچیند. بهنود از راویان اخبار و ناقلان احوال و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار نقل میکند که شاه سابق ایران، جان کندی، ریگان، مظفرالدین شاه، و جرالد فورد «فالبین» داشته اند. این بلبلزبانی ها و مقدمه چینی اوس مسعود (حدود 420 لغت) برای گفتن همین یک جمله ساده (فلان و بهمان سیاستمدار فالبین داشته اند) چیزی نزدیک به یک پنجم نوشته اورا تشکیل میدهد. تمام این شش پاراگراف زاید است. قصه های بهنود را، از آنجا که قصه اند، نه میشود را رد کرد و نه اثبات. قصه های این شش پاراگراف با موضوع بحث بهنود هیچ ارتباط ساختاری ندارند. به علاوه قصه های کذایی حتا اگر راست باشند هم معلوم نیست چه پروسه تاریخی را قرار است توضیح دهند. بهنود توضیح نمیدهد که مظفرالدین شاه (فرضا) خرافاتی و عقب مانده محصول چه شرایط تاریخی-اجتماعی ست. بهنود قادر نیست توضیح دهد خود واقعیت خرافاتی بودن فلان شاه کدام امر تاریخی را توضیح میدهد. گوییا اوس مسعود نقش نقال و قصه گویی را دارد که فقط میخواهد برای سرگرم کردن مردم ماجراهای هیجان انگیزی را تعریف کند.

پاراگراف هفت تا ده
هر معيار و هر انتخاب را با گذشته‌ها تطبيق مي‌دهد و در وضعيت‌هاي مختلف ترسيم مي‌کند که اگر اين راه برگزيده شود، چه خواهد شد و آن راه دگر چه و در هر نتيجه‌گيري، ضريب خطا آشکارست و اين نتيجه‌گيري از داده‌هاست نه ‌پيشگويي نرگسي. مقامات اجرايي هم هر چقدر پوپوليست باشند و بخواهند عوام را بگردانند، باز گمان نمي‌برند که در حياط‌خلوت خانه‌ها هم بچه‌هاي دبستاني مي‌توانند انرژي هسته‌اي توليد کنند يا درباره ساعت رسمي‌ و قراردادي با عقب‌گردي صدساله به قبل از مشروطه نمي‌روند.

اشاره‌ام به زماني است که کارخانه برق حاج‌امين‌الضرب در تهران به کار افتاد، حاجي دقيق بود و کاردان. با علما سخن گفت هم موقع افتتاح آمدند و دعا کردند، هم به خانه آقايان هم برق رفت. در آن زمان در وقت مشخصي در هر فصل [که مصادق با تاريکي هوا بود] در کارخانه دسته را مي‌کشيدند و برق خيابان‌ها و خانه‌ها را روشن مي‌کرد.

رسم شد که هر وقت برق آمد صلواتي فرستاده شود. رسم خوشي که هنوز معمول است. مهم آنکه چون هر فصل بدون توجه به ساعت، در وقت تاريکي و روشني هوا دسته کارخانه کشيده مي‌شد، برق وصل يا قطع مي‌شد، تا بيخودي به هدر نرود. قبل از آمدن برق، در مورد روشنايي معابر هم همين رسم بود، از بلديه وقت تاريکي هوا يکي مي‌آمد و شعله دسته بلندي را دراز مي‌کرد و چراغ نفتي خيابان‌ها روشن مي‌شد.

مردم تازه با صنعت آشنا شده با درايت علماي زمان، اين زمان قراردادي متغيير را براي کشور معمول کرده بودند [درست مانند همان کار تا پارسال مي‌کرديم]. از همين رو در دعوت‌نامه‌هاي آن زمان نوشته شده مثلا «با تاييدات خداوند متعال حضرت... از شما دعوت مي‌کند که دوساعت مانده به دسته در عمارت بادگير...»

اینجا اوس مسعود با یک پیچ داستانی موضوع را به کلی عوض میکند و داستان دیگری تعریف میکند از کارخانه برق حاج امین الضرب. داستان حاج امین الضرب قرار است ربطی به بحثی داشته باشد که بر سر تغییر دادن یا ندادن ساعت رسمی در ایران درگرفته است. درست مانند حکایتهای «مش قاسم» که با «ما خودمون یه همولایتی داشتیم..» شروع میشد، اوس مسعود هم تعدادی داستان ساختگی یا واقعی و بی ربط یا با ربط در آستین دارد که با پرتاب کردن آنها به میان مقاله اش هم بخشی از صفحه را پرمیکند (حدود 300 کلمه) و هم تظاهر میکند آدمیست آشنا با تاریخ آن ممکلت. درین میان معلوم نیست که حکایت حاج امین الضرب قرار است چه استدلالی را ثابت کند یا چه نقش ساختاری در نوشته اوس مسعود دارد.

پاراگراف 11 تا18
امروزه روز يکي از مهم‌ترين وظايف رسانه‌ها، برعکس قديم که کارشان در کوبيدن اين حزب سياسي يا برکشيدن حزب ديگر خلاصه مي‌شد، اين است که آنچه را در اتاق‌هاي فکر حکومت و بين نخبگان مي‌گذرد ساده و آسان کنند چنان که مردم عادي هم آن را دريابند و از همين جا مي‌توان دريافت که چرا دعواي رسانه‌ها و اهل قدرت تمام‌شدني نمي‌شود.

چرا چنين آشوب بزرگي است بين افکار عمومي‌ آمريکا و بريتانيا با دولت‌هايشان. دولت‌هايي که بنا به توصيه اتاق‌هاي فکر به منطقه خاورميانه لشکر کشيده‌اند، اما اين را به مردم نمي‌توانند گفت پس بهانه‌اي ساخته‌اند که در يک جا مبارزه با تروريسم بود و در جاي ديگر مبارزه با ياغي‌گري صدام که جهان باور داشت که سلاح‌هاي کشتار جمعي دارد.

توقع دولت جورج بوش و توني بلر از روزنامه‌هايشان اين است که چون مصلحت کشورشان در همين لشکرکشي است و آينده‌شان به همين متصل است، دست‌کم در برابر دولت سد نسازند و مردم را عليه جنگ نشورانند؛ کاري که نه روزنامه‌هاي دست‌راستي و نه دست چپي، نه هوادار دولت و نه مخالفش در هيچ کدام از اين دو کشور انجام ندادند.

در آمريکا کار آسان‌تر بود چراکه افکارعمومي‌ اصولا به دولت اعتماد فراوان دارد و کمتر از آن به رسانه‌ها و اصولا حکايت به گونه‌اي است که روزنامه‌ها هم جز در موارد نادر خودخواسته در برابر دولت، به ويژه در يک حرکت خارجي قد نمي‌افرازند. اما در اروپا اين شوخي است. روزنامه‌ها دريده‌اند توني بلر را. تا جايي که يک ميليون نفر را به تظاهرات ضدجنگ کشاندند.

اينک توني بلر که دارد بعد از 10 سال خانه شماره 10 خيابان داونينگ را ترک مي‌كند، عقده دل خالي کرد هفته گذشته، در جمع روزنامه‌نگاران با کلماتي باورنکردني بازگفت که رسانه‌ها چه مي‌کنند. از تعبير «حيوانات درنده» استفاده کرد و در همان زمان مطابق نظر مشاوران آگاهش لابد، به يک نکته حرفه‌اي هم انگشت گذاشت.

با نام بردن از روزنامه معتبر اينديپندنت گفت که اين روزنامه ديگر خبرنامه نيست بلکه نظرنامه است و توفان برخاست. پس سرانجام گفت آنچه را در همه اين سه سال در دل مي‌نهفت توني بلر و پاسخ داد همه آن عذابي را که رسانه‌ها به او و دولتش دادند بعد از حمله نظامي‌ به عراق. هرگز کسي به ويژه از مسند رئيس حزب کارگر، حزب چپ مدافع آزادي بيان و حقوق بشر، چنين به رسانه‌ها و آزادي بيان نتاخته بود.

حکايت آنچه از آن پس بر سر بلر و اينديپندنت رفته گرچه در غرب طرفه نيست و معمول است، اما نکته تازه در دل دارد. اينديپندنت بعد از آنکه از رئيس دولت شنيد که خبر نمي‌دهد بلکه در قالب خبر نظر مي‌دهد، اول آنکه تمام نطق بلند وي را چاپ کرد، بعد هم سردبير مقاله‌اي نوشت و تيتر آن را اول روزنامه قرار داد با علامت سوال «آقاي بلر، اگر از جنگ عراق حمايت مي‌کرديم هم همين نظر را مي‌داديد». حمله جانانه و خردکننده‌اي بود همين سوال مودب. سايمون کلر در حقيقت مي‌گفت درد تو از مخالفت ما با لشکرکشي به عراق است نه اينکه چرا قواعد حرفه‌اي زير پا گذاشته خبر را به نظر آلوده‌ايم.

سرانجام اوس مسعود درحالیکه یک سوم مقاله اش را نوشته است در پاراگراف 11 برای اولین بار دست از پرت و پلا گفتن برمیدارد و به نظر میرسد قصد دارد استدلالی مطرح کند. استدلال اوس مسعود که، بنابر قاعده، باقی مقاله باید برای ثابت کردن آن باشد ازین قرار است:

(یک) امروزه مهمترین کار رسانه ها این است که آنچه در «اتاقهای فکرحکومت و میان نخبگان» میگذرد را برای «مردم عادی» آسان کند.
(دو) به همین دلیل «دعوای بین رسانه ها و اهل قدرت» تمام نمیشود.

البته معلوم نیست «نخبگان» مورد نظر اوس مسعود چطور از «اتاقهای فکر حکومت» سردر آورده اند که حالا اوس مسعود قصد دارد آنچه «میانشان میگذرد» را برای «مردم عادی» ساده کند. معلوم نیست «اتاقهای فکر حکومت» دقیقا به کدام اتاقهای فکر و کدام حکومت اشاره میکنند. و از همه خوشمزه تر دعوای «رسانه ها و اهل قدرت» چه معنی دارد. ظاهرن اوس مسعود احساس کرده است دعوایی بین رسانه ها به طور کلی و اهل قدرت به طور کلی جریان دارد و تصمیم گرفته است نتیجه کشفیات خود به اطلاع ما «مردم عادی» بینوا برساند (خوشمزه میشود اگر این کشف اوس مسعود را مثلا با آقای روپرت مرداک درمیان بگذاریم.) درین بین ما با رشته ای از گزاره های نادرست و خاله زنکی و از نظر علمی بی ارزش روبرو هستیم که اوس مسعود بدیهی فرض کرده است. اوس مسعود مینویسد:

-دولتهای بریتانیا و آمریکا «بنابر توصیه اتاقهای فکر» به خاورمیانه لشکر کشیده اند. اما چون خجالت میکشیدند این موضوع را به مردم بگویند بهانه هایی مانند دفاع صدام از تروریسم را علم کردند.

ما از آنچه در «اتاقهای فکر» بریتانیا میگذرد بیخبریم. «اتاقهای فکر» آمریکایی هم بعید میدانیم به طور کلی و دسته جمعی توصیه ای به دولت آمریکا کرده باشند. اما اگر منظور از «توصیه» تحلیل تینک تانکهای نئوکان و به طور مشخص پل ولفووتیز بر لزوم «تغییر رژیم » در عراق باشد، تحلیل مربوطه حداقل از سال 1992، یعنی بلافاصله بعد از جنگ اول خلیج، وجود داشته است. اوس مسعود عزیز ما باید بدانند که اگر جنگ عراق محصول «توصیه اتاقهای فکر» میبود بایستی 15 سال پیش درمیگرفت.(درین رابطه این را ببینید.)
اوس مسعود ادعا میکند:

-افکار عمومی در آمریکا «اصولا» به دولت اعتماد فراوان دارند ولی در اروپا اینطور نیست و روزنامه ها یک میلیون نفر را به تظاهرات ضد جنگ کشیدند.

معلوم نیست اوس مسعود بر اساس کدام تحقیق و تحلیل به این نتیجه رسیده اند که افکار عمومی در آمریکا به دولت «اصولا» اعتماد فراوان دارند و در اروپا نه. درک اوس مسعودی از جنبشهای اجتماعی را هم میتوان از همین جمله که روزنامه ها مسئول تظاهرات میلیونی ضد جنگ بودند دریافت. در دنیای کوچک اوس مسعود درست مثل دنیای کوچک پسرعموی بدجنس اش حسین شریعتمداری روزنامه ها میتوانند به تنهایی تظاهرات راه بیندازند. به این میگویند تفاهم خانوادگی.

اوس مسعود پس از شرح انتقاد تونی بلر از روزنامه ایندیپندنت مینویسد:
هرگز کسي به ويژه از مسند رئيس حزب کارگر، حزب چپ مدافع آزادي بيان و حقوق بشر، چنين به رسانه‌ها و آزادي بيان نتاخته بود.

و بعد در جمله پایین مینویسد:
حکايت آنچه از آن پس بر سر بلر و اينديپندنت رفته در غرب طرفه نيست و معمول است.

بلخره معلوم نیست «هرگز کسی» از جایگاه فلان و بهمان به آزادی بیان نتاخته بود یا این ماجرا «در غرب» معمول است. به راستی «تحلیلگر سیاسی» که در مقالات اش دو جمله پشت هم دو حرف کاملا متناقض میزنند را باید چه نامید؟

پاراگراف 19 تا 24

در دومين روز، پس از آن، اينديپندنت تمام صفحه اول خود را به نقشه ذخيره نفت در عالم داد. گيرم با خلاصه کردن و قابل‌فهم کردن، عوامانه کردن موضوع. عنوانش را داد «يک دنياي بدون نفت». درست است که اين آمار بر اهل نظر پوشيده نبود، اما براي آنکه عموم بدانند چه مي‌گذرد پشت تصميم‌گيري‌ها، بايد چنان ساده مي‌شد که اينديپندنت کرد.

نقشه دنيا را درست کرد و نقاطي را که بيشتر از 10 ميليارد بشکه نفت ذخيره داشت رنگ قرمز زد. خواننده بي‌اختيار مي‌گويد چقدر کم. فقط 18 نقطه از جهان اين مقدار نفت دارد. آن همه بادوبروت آمريکا که اولين صادرکننده نفت جهان بود، با آن همه جمعيت و مصرف که دارد فقط 30 ميليارد بشکه؟

آدمي ‌با ديدن اين نقشه خلاصه شده از جهان از خود مي‌پرسد چين با يک‌سوم جمعيت دنيا و فقط با 16 ميليارد بشکه ذخيره مگر ممکن است در پوست خود بگنجد در آينده. حالا در اين جدول نه به سبک نرگسي و شيخ بحريني بلکه تا حد مقدور از راه تامل بنگريم.

آنکه بيشتر از همه ذخيره دارد سعودي است با 264 ميليارد، يعني با يک سي‌ام جمعيت آمريکا، نزديک پنج برابرش نفت، يک صدم چين جمعيت و 15 برابرش نفت. دومين ذخيره نفت در اين نقشه متعلق به ايران است؛ 138 ميليارد بشکه. بعد از ايران نوبت عراق مي‌رسد با 115 ميليارد بشکه و بعد از آن کويت که اعلام کرده 105 ميليارد بشکه اما اهل تخصص کمي‌ شک دارند و مي‌گويند کمتر است، حالا 98 ميليارد بشکه ذخيره شيخ‌نشين‌هاي جنوب خليج فارس [امارات متحده عربي] را هم به اينها اضافه کنيم مي‌شود 1066 ميليارد بشکه. تا اينجا معلوم شد که پنج کشوري که ذخيره‌شان سه رقمي ‌است کنار هم و در خليج‌فارس هستند؛ سعودي، ايران، عراق و کويت. اين همان جايي است که 30 سال پيش ايران ژاندارمش بود و اکثريت مردمش از اين ژاندارمي ‌ناراضي و شاکي. همان آبراهي است که صدام حسين برتري‌جو ابتدا به ايرانش حمله برد [گمان برد که بيشه گرفتار جنگ داخلي است و خالي] و بعد به کويتش [گمان برد روابط گسترده وي با آمريکا و بعضي اروپايي‌ها اذنش مي‌دهد که آن 105 ميليارد بشکه را هم در اختيار بگيرد و جان خود و خانواده‌اش را بر سر اين بازي داو گذاشت و باخت، گرچه عده‌اي از عراقي‌هاي سني تصور مي‌کنند که چون سيف‌الاسلام بود شهيد شد با فرزندانش.

اين چهار کشور که گفتم‌، روي هم از کل کشورهاي ديگر صادرکننده بزرگ نفت – اعم از آمريکا، چين، روسيه و اروپا با آن همه باد و بروت که دارند– يک‌ونيم برابر بيشتر ذخيره دارند. در عين حال تصور يک روز زندگي بدون سوخت براي کشورهاي قهار و قادر و صاحب زرادخانه هسته‌اي و غيرهسته‌اي جهنم است.

اين را ما ايراني‌ها خوب درمي‌يابيم که يک ساعت هم تحمل بدون بنزيني را نداريم چه رسد به ساير فرآورده‌ها و سرد شدن خانه‌ها و توقف کارخانه‌هايي که براساس سوخت ارزان بنا شده‌اند.

آنچه اينديپندنت را واداشته که در دومين روز جدلش با توني بلر چنين نقشه گويايي را در صفحه اول خود چاپ کند کمک کردن به اين تحليل است که نخست‌وزير در حال رفتن به خاطر نفت و تسلط بر جهان آينده است که همراه آمريکا به عراق لشکر کشيده است، اما به شما [مردم] دروغ مي‌گويد و ما را به خاطر پرده برداريمان از واقعيت محکوم مي‌کند.

اتفاقا چنين افشاگري که اينديپندنت کرده بلر را هم بد نمي‌آيد، چراکه مردم جزيره بايد بدانند که کدام مصلحت‌انديشي و آينده‌نگري دولتشان را واداشته تا جوانان آن کشور را به مهلکه عراق بفرستند.
در این بخش اوس مسعود گزارشی ارائه میکند از پاسخ روزنامه ایندیپندنت به انتفاد نخست وزیر تونی بلر. در پس تمام روده درازیهای اوس مسعود در این بخش هم تنها یک حکم ساده و عقل سلیمی ست:

-بخش اعظم ذخیره های نفتی جهان در خاورمیانه است. بنابراین انگیزه واقعی آمریکا و بریتانیا از لشکرکشی به خاورمیانه تسلط بر این ذخایر نفتی ست.

پاسخ ایندیپندنت به بلر نقش رفرنس اوس مسعود را در مدعای بالا دارد. ما با این واقعیت کاری نداریم که در میان کوه کتابها و مقالاتی که قصد ثابت کردن همین استدلال را دارد اوس مسعود ما تنها دست اش به یک شماره از روزنامه ایندیپندنت رسیده است، آن هم بدون ارجاع دقیق و حتا تاریخ انتشار مقاله مورد نظر. مسئله جالبتر شیوه استفاده اوس مسعود است از همین یک منبع: تنها رفرنس آقای مسعود بهنود در تمام مقاله توصیف یک نقشه است از یک شماره مجهول روزنامه ایندیپندنت.

پاراگراف 25-30

دعواي رسانه‌هاي بريتانيايي و بلر را که رها کنيم و به کار خود برسيم چند زوايه دارد که با پرسش‌هايي مي‌توان به سوي پاسخگويي بدان رفت.اول اينکه نگاه کن شاگردان گيدنز و حکومتگران امروزي دنيا، چندان که درمي‌يابند مصلحت آينده‌شان کدام است، وجاهت را در راه آن قرباني مي‌کنند، اميد دارند که تاريخ سهم آنان را مي‌دهد و مي‌دهد هم هر چه هست.

گرچه امروز با تمايلات صلح دوستان مردم مغاير باشد. اهالي جزيره بريتانيا خوب مي‌دانند که مصلحت آنان است که هر جا آمريکا رفت با برادر بزرگ بروند. آنها در تاريخ معاصر يک بار بدون آمريکا رفتند که فاجعه بزرگ سوئز شد و جز باخت نصيب نبردند، در حالي که وقتي با او مي‌روند، سود مي‌برند و وقت مناسب هم جاي فرار دارند. تا کنارش هستند هم از تندروي‌هايش مي‌کاهند و بر نفوذ خود مي‌افزايند.

از ديد مصالح ملي خودشان، وقتي با فرانسه مقايسه مي‌شوند، رازشان از پرده به در مي‌افتد. اما اينکه چرا آنان مي‌توانند ببرند و مي‌برند حتي وقت ورود به قرن بيستم براي اين است که شرقي‌ها به اندازه آنان مصلحت‌انديش و آينده‌نگر نيستند. امروزشان خوش است. نگاه کنيد به امروز ايران. که براي خوشي امروز چگونه دولتش فرداها را به خطر انداخته است. آن هم نه براي منفعت امروز که براي شعر و شعار و محبوبيت امروز.

دوم اينکه عيب مي ‌جمله بگفتي هنرش نيز بگو، اين حکايت نزديکي ايران با ونزوئلا، جز اين مغازله ظاهري که بين رئيس‌جمهوران دو کشور در جريان است و موضوع نقد‌هاست، يک حرکت سوق‌الجيشي حساب شده است که بايد کاملا آن را در نظر داشت.

براي فهم آسان‌تر اين موضوع نگاهي به نقشه ايندپندنت نشان مي‌دهد که بعد از منطقه خاورميانه [سعودي، ايران، عراق، کويت و امارات] تنها دو کشورند که 80 ميليارد بشکه نفت ذخيره دارند؛ يکي روسيه است و ديگري همين ونزوئلا.بعد از اينها ليبي [42 ميليارد]، نيجريه 36 و ايالات متحده آمريکا 30 . بريتانيايي که موضوع دعواي بلر و اينديپندنت است با وجود پيدا شدن نفت در حوزه دريايي مشترکش با نروژ، وضعش از همه اروپايي‌ها بهتر است اما فقط دو ميليارد بشکه ذخيره دارد. نقشه‌اي بدين وضوح براي شناخت جهان و پيش‌بيني آينده‌اش بدون اين اشاره کاستي دارد که حاشيه خليج‌فارس اينک ب

ه آن سه،چهار نفر مي‌مانند که در روستايي چوپاني مي‌کردند. زندگي‌شان از قضا بد هم نبود. تا روزي که در مرتع به گنجي برخوردند. گنج را پي گرفتند خمره به اين رسيد و خمره به آن. هر چهار. تا اينجا سرنوشتشان مشترک بود. اما دو سال بعد يکي از آنها جان بر سر اين گنج نهاده بود.

يکي با درايتي که داشت بر همه روستا آقايي گرفته بود. يکي فرزندان را فرستاده به شهر که درس بخوانند و چهارمي‌ هنوز سرنوشتش معلوم نشده بود و در گيرودار بود و شايد هم منتظر که نرگسي کسي از در درآيد و خير و شر را بنماياند. از اين تصوير تا به حال نقش صدام حسين معلوم شده و آن است که جان باخت. ما از خود مي‌پرسيم و از گردانندگان جامعه که کجا ايستاده‌ايم و کجايمان آرزوست.
اینجا مسعود بهنود وعده میدهد بلر و ایندیپندنت را به حال خود بگذارد و «به کار خودمان برسد.» رسیدن به کار خودمان برای اوس مسعود مستلزم مقدار بیشتری از گفته های راویان اخبار و ناقلان احوال و غیره است. اگر سیل جملات بی ربط را نادیده بگیریم، آنچه بهنود سعی دارد در قسمت پایانی مقاله خود بگوید ازین قرار است:

(یک) ایرانیها برای خوشی امروز مصلحت فردا را به خطر انداخته اند.
(دو) «مغازله ظاهری» جمهوری اسلامی با ونوزئلا یک «حرکت سوق الجیشی» ست.
(سه) ایرانیها بهتر است برای خوشی امروز مصلحت فردا را به خطر نیندازند زیرا در غیر اینصورت مانند آن سه چهار چوپانی که گنج پیدا کرده بودند و یکیشان مُرد میشوند.

حکمهای بالا غیرمستقیم و مبهم هستند. معلوم نیست «مصلحت فردا» یا «حرکت سوق الجیشی» یا چوپان و گنج دقیقا به چه واقعیتهای بیرونی اشاره دارند. درست مانند پند و اندرز اخلاقی که داستانهای کهن ایرانی قرار است در خود داشته باشند، نتیجه گیری و «تفسیر» اشارات داستانگونه اوس مسعود هم به عهده خواننده گذاشته میشود. خواننده مجبور است تصمیم بگیرد که اوس مسعود احتمالا میخواهد بگوید «مصلحت فردا»ی جمهوری اسلامی است به راه «چوپان مرده» نرفتن. لابد «مصلحت فردا» کنایه است از رابطه با غرب و «چوپان» استعاره از صدام. در غیاب زبان ساده و مستقیم و هرگونه تحلیل، هر یک از داستانهای بی ارتباط به یکدیگر اوس مسعود درین مقاله را میشود به هزار و یک شیوه تفسیر کرد. گوییا اوس مسعود تحلیل سیاسی را با داستانهای مجموعه «قصه های خوب برای بچه های خوب» اشتباه گرفته است. درین میان اوس مسعود سیلی از اطلاعات به طرز احمقانه ای سطحی را هم در سطر سطر نوشته اش گنجانده که به راستی مفرح اند:

اوس مسعود میگوید:
«نگاه کن شاگردان گيدنز و حکومتگران امروزي دنيا، چندان که درمي‌يابند مصلحت آينده‌شان کدام است، وجاهت را در راه آن قرباني مي‌کنند، اميد دارند که تاريخ سهم آنان را مي‌دهد و مي‌دهد هم هر چه هست.»

معلوم نیست «شاگردان گیدنز» چه کسانی هستند که چنین هنرنماییها میکنند که اوس مسعود میفرماید.

اوس مسعود میگوید:
«از ديد مصالح ملي خودشان، وقتي با فرانسه مقايسه مي‌شوند، رازشان از پرده به در مي‌افتد.»

اوس مسعود جمله ای میپراند، هیچ توضیحی نمیدهد و میگذرد. معلوم نیست «مصالح ملی بریتانیا» چرا وقتی با فرانسه مقایسه شود «رازشان را از پرده به در» می اندازد. کدام راز؟ چه مقایسه ای؟ کدام مصالح ملی؟

هرپاراگراف از شاهکارهای اوس مسعود بهنود مشتی جمله بیسر و ته است که بدون هیچ منطق تحلیلی سرهم بندی شده است. در غیاب ذهن تحلیلی، قلم شیرین و نقالی و حکایتبافی میدانداری میکند. بقیه اش هم بنابر قاعده ای ملی میهنی میماند به عهده انجمن تملق متقابل فرهنگدوستان مرز پر گهر تا لقب استاد و متفکرو اندیشمند و غیره را طوری که همه خوشحال باشند میان جماعت تقسیم کند.

6/13/2007

علیه زوال
امید معماریان: پایینتر از میانمایه


در نوشته پیشین این وبلاگ نوشتیم که نویسندگان و گردانندگان روزآنلاین تقلبی و دروغین و تجسم «میانمایگی» هستند. ادعا کردیم نویسندگان روزآنلاین، امثال بهنود، نبوی، معماریان و همقطارانشان، مشتی نویسنده بی استعداد و تقلبی هستند که در تمام مدت انتشار این روزنامه از انتشار یک مقاله که بودن و نبودن اش فرقی به حال فرهنگ ما داشته باشد عاجز بوده اند. این بار میخواهیم با نگاهی به نوشته اخیرامید معماریان، یکی از نویسندگان روزآنلاین، درباره بیانیه اخیر جنبش زنان در ملاحظه فوق دقیقتر شویم. نیازی به یادآوری نیست که ما از بیانیه جنبش به تاکید حمایت میکنیم و نوشته حاضر نه متوجه نویسندگان یا امضا کنندگان بیانیه بلکه فقط و فقط متوجه نوشته امید معماریان درباره آن است.

عنوان نوشته امید معماریان ازین قرار است «پیام یک بیانیه با هفتصد امضا». یعنی در این مقاله قرار است نویسنده پیامهای (در وبلاگ شخصی معماریان «پیام» به «پیامها» تبدیل شده) بیانیه هفتصد امضایی جنبش زنان را برای ما روشن کند. نوشته معماریان نه پاراگراف دارد. منطقا باید فرض کرد معماریان قصد دارد در مقاله اش روی هفت «پیام» بیانیه (به انضمام یک پاراگراف برای گشایش مطلب و یک پاراگراف برای نتیجه گیری/جمعبندی) دست بگذارد، یا هفت گزاره یا استدلال درباره آن مطرح کند. حال ببینیم معماریان چه کرده است.

پاراگراف اول:

بيانيه اي که طي روزهاي گذشته و به مناسبت 22 خرداد، روزهمبستگي زنان توسط 700 نفر ازفعالان جامعه مدني ايران امضاء شده است، نشان مي دهد علي رغم همه ناملايمات و فشارهايي که طي سالهاي پيشين وبه خصوص در چندين ماهه گذشته، پيش روي جمعي از پيگيرترين زنان ومردان در حوزه تغيير قوانين وبهبود وضعيت زنان بوده است، آنان استوار به راه خود ادامه مي دهند و هر روزحاميان بيشتري را درطرف خود مي بينند.
این پاراگراف بنابر قاعده باید حاوی معرفی موضوع مقاله و همینطور تز نویسنده باشد. گذشته ازین واقعیت که کل پاراگراف تشکیل شده است از تنها یک جمله بلند و بدشکل، بایستی فرض کرد تز معماریان این است که:
جنبش زنان علاغم سرکوب (یک) استوار و (دو) رو به گسترش است.

پاراگراف دوم:

افرادي که تلاش مي کنند به از بين بردن تبعيضاتي که عملا با توجه به تغييرات اجتماعي، سياسي واقتصادي سالهاي اخيرتحملش آسان نيست، در حوزه تغيير قوانين، تغيير فرهنگ اجتماعي و به انتقاد کشيدن سنت هاي وباورهاي ريشه دوانده در جاي جاي جامعه، اقدام کنند.
این پاراگراف به علت غلط بودن ساختار جمله بی معنی است و نمیتواند تحلیل شود.

پاراگراف سوم:

به علاوه، صدور بيانيه اي قاطع که نويد بخش استمرار حرکت و اراده اي جدي براي تحقق مطالباتي است که هزينه هاي پرداخت شده درمسير بيان آن روز به روز بيشتر مي شود، نشان مي دهد که علي رغم تصور بخشي از مقامات امنيتي که گمان مي کنند با برخوردهاي سرکوبي و سلبي و ايجاد فضاي پليسي و ارعاب اصحاب جامعه مدني، امکان تعويق انداختن مطالبات ويا خاموش کردن آن مي رود، عملا تصوري باطل است.
اینجا از طریق یک جمله بلند و بدشکل دیگر معماریان میخواهد بگوید (یک) صدور بیانیه نوید اراده جدی (راستی مگر اراده غیرجدی هم داریم؟) جنبش زنان در دنبال کردن و تحقق بخشیدن به مطالبات زنان است و (دو) سرکوب جنبش را متوقف نخواهد کرد. بقیه کلمات و قطار صفتها و قیدها همه زاید و بی خاصیت هستند و فقط به کار پرکردن صفحه میایند.


پاراگراف چهارم:

به صورت معمول رسم است که وقتي يک حرکت اجتماعي با سرکوب مواجه مي شود، توسط نيروهاي امنيتي به خارج از کشور متصل مي شود، به فعالان آن تهمت زده مي شود، برايشان درحوزه هاي ديگر از مالي گرفته تا اخلاقي وغيره پرونده سازي مي شود، نامشان در روزنامه بدنام کيهان دمادم آورده مي شود، آنگاه براي امضا جمع کردن در خصوص حمايت ازآن دشواري هايي پديد مي آيد. طي سالهاي گذشته به کرات به ياد مي آورم که بعد از برخوردهاي امنيتي از اين نوع ، دست ودل برخي ازکساني که معمولا پاي ثابت نامه هاي اعتراض ويا حمايت از مطالبات مدني هستند، لرزش اندکي پيدا مي کرد ويا محافظه کاري خاصي را ميهمان دلهاشان مي نمود.
این پاراگراف فقط میخواهد بگوید حمایت از جنبش در شرایط سرکوب دشوار است. ضمنا «به صورت معمول رسم است برای امضا جمع کردن در خصوص آن دشواریهایی پدید آید» از نظر قواعد نوشتاری از زشت ترین جمله هاییست که من در عمرم دیده ام. «مهمان دل کردن محافظه کاری»، آنهم از نوع «خاص» اش، از نظر زشتی فقط میتواند با «به صورت معمول رسم بودن» مقایسه شود.


پاراگراف پنجم:

گمان مي کنم هنوز کساني هستند که چنين ويژگي دارند. يعني اقدامات شگفت انگيزمقامات امنيتي درسرکوب مسالمت آميز ترين حرکت هاي اجتماعي – که امروز زنان پرچم آن را حمل مي کنند- آنها را براي امضاي بيانيه هاي حمايت واعتراض مردد مي کند. اما از سوي ديگر، آنچنان سيل افرادي که به حقانيت چنين حرکت هاي ايمان مي آورند يا ايمانشان درپيگيري آنچه مطرح مي شود، راسخ تر مي شود که هر روز شاهد نام هاي جديدي هستيم که نام هاي قديمي را همراهي مي کنند واين نويد را مي دهند که برخلاف تصور بخش اندکي از مسئولين امنيتي وقضايي که سياست هايشان دربرخورد با حرکت هاي اجتماعي ازکاستي هاي جدي و ويژگي هاي بيمارگونه اي برخوردار است، صداي زنان – به عنوان بخش فعالي ازجامعه مدني ايراني- رساست وبه بقيه مي رسد. يعني اينکه سياست بزن و بگير و ببند و تهمت بزن و به آن جريده دريده بگو تا تهمت نامه بنويسد، نه تنها اثري ندارد، بلکه خودش در تثبيت اين واقعيت که مطالبات مطرح شده توسط زنان اصيل و از نيازهاي جامعه ايراني است، تاثير مثبت دارد.
این پاراگراف قرار است ادامه پاراگراف قبل باشد. معماریان سعی دارد بگوید (یک) علی رغم اینکه عده ای در اثر سرکوب در حمایت از جنبش زنان متزلزل میشوند جنبش گسترش میابد و (دو) سرکوب اثری ندارد و شاید حتا بر خلاف خواسته سرکوبگر به نفع جنبش هم تمام شود. اینکه چطور بیان گزاره ای به این سادگی برای معماریان پاراگرافی به درازی دویست لغت لازم دارد را باید از خود این نویسنده کبیر پرسید.


پاراگراف ششم:

حال سرمقاله نويس کيهان، بيايد خانه عنکبوت سريالي يک، دو، سه بنويسد ودرگزارش هاي اختصاصي تمام عالم وآدم را وصل کند به بنيادهاي خارجي و کشورهاي بيگانه وسرويس هاي جاسوسي کشورهاي غربي و.... بار هم هيچ تغييري دروضعيت داده نمي شود. چرا که چنين تهمت نامه هايي، دربهترين حالت، تنها آنها را که درآن سو به فقردانش وبينش نسبت به حکومت داري دچارهستند، تحميق مي کند، اما تغييري دراراده افراد اين سوي ميدان حاصل نمي کند. هفتصد راي خودآگاه که بسياري ازآنها سالها تجربه ودانش را پشت امضاهاي خود دارند و خودآگاهي دقيقي نسبت به تبعات گذاشتن امضاي خود برپاي نامه هايي از اين دست دارند، نشان دهنده اين است که آن روشها، درعصري به کار رفته واحتمالا به صورت مقطعي نتايجي براي طراحان ان به همراه آورده، که هم اينک تنها به صورت سايه شومي بدنامي نهادها وسازمان هاي حامي آن را به همراه دارد.
اینجا معماریان فقط و فقط میخواهد بگوید نوشته های کیهان تاثیری بر جنبش زنان ندارد. درین میان معماریان موفق میشود ترکیب بی سابقه «رای خودآگاه» را اختراع کند. لابد معماریان گاهی ناخودآگاه رای میدهد و از خودآگاه بودن رای مربوطه متعجب شده است. از مفاهیم مفرح دیگری که معماریان درین پاراگراف اکتشاف فرموده بایستی به «خودآگاهی دقیق»، «سایه شومی که بدنامی نهادها و سازمانها» را همراه دارد، و جالبتر از همه «تحمیق فقرای حکومتدار» اشاره کرد. واقعا باید اذعان کرد فقط معماریان با این همه معلومات در جایگاهی هست که «فقر دانش و بینش» را به رخ مدیر مسئول کیهان بکشد.


پاراگراف هفتم:
اين البته براي بخش هاي فکور وزحمت کش و علاقه مند نظام ، چه در بخش هاي امنيتي وچه دربخش هاي قضايي، فرصت مغتنمي است. آنها مي توانند يک پيام مشخص را از لابه لاي بيانيه محکم نوشته شده به مناسبت "روزهمبستگي زنان" دريافت کنند و آن اينکه دليل همراهي مردم و جامعه مدني ايراني و جهاني با حرکت هايي مانند کمپين مبارزه با سنگسار ويا کمپين يک ميليون امضا براي تغيير قوانين ضد زن، به دليل ماهيت مسالمت آميز، انساني، اصيل و درپيوند با نيازهاي روز جامعه ايران است. مقاومت در برابرچنين جريان هاي اصيلي تنها به بي حرمت شدن ساحت حکومت مي انجامد – مانند تجربه سالهاي گذشته- ودرنهايت شکاف دولت-ملت را تعميق مي بخشد. درحالي که درک آنچه توسط بخش هايي از کساني که عاشقانه وصبورانه بهبود وضعيت جامعه خود را خواستارهستند وهمراه شدن وکمک کردن به اينکه اين آب به جاي اينکه به روش کيهاني بخواهد سربالا برود، درمسيرخودش درجريان باشد، پيوندهاي آنها را با مردم محکم مي کند وهزينه هاي ناشي از اعمال سياست هاي نادرست را کاهش مي دهد ونشاط وسرزندگي را به فضاي جامعه مدني بازمي گرداند. فرقي نمي کند هر دولتي سرکارباشد، چنين نسخه ايي مي تواند به مسئولان کمک کنند که درنزديکي بيشتر با جامعه، به جاي آنکه همواره پشت سرجامعه مدني بدود، خود ابتکار عمل را به دست بگيرد و رابطه اي نزديک با سازمان هاي حوزه عمومي برقرارکند و از امکانات نرم افزاي وسخت افزاري آن درحوزه هاي مختلف بهره بگيرد و ازاين طريق برناکامي هاي بخش هاي دولتي نيزمرهمي بگذارد.
اینجا معماریان سعی میکند مراتب اخلاص خود را به «بخشهای فکور» حکومت اعلام کند. معماریان سعی دارد بگوید به نفع خود حکومت است که جنبش زنان را سرکوب نکند. مفرحترین اظهار فضل معماریان درین میان «امکانات سخت افزاری و نرم افزاری سازمانهای حوزه عمومی» است. توجه کنید که این تمام آنچیزی ست که معماریان قصد دارد بگوید نه خلاصه آن. بقیه کلمات این پاراگراف کاملا بی دلیل این جا هستند.


پاراگراف هشتم:

اين هفتصد امضا، درزمانه اي که بسياري ازامضاء کنندگان پاي نامه، يا به زندان رفته اند، يا پرونده شان دردادگاه بازاست ووثيقه هاي سنگين مانند شمشير داموکلوس برروي سر و حکم هاي تعليق وزندان و فلان وبهمان درجيب هاشان، مي تواند اتفاق ميموني باشد و به بخش هاي عاقل حکومت به خصوص درميان محافظه کاران ميانه رو ودنيا ديده اين پيام را منتقل کند که آنچه طي چند ساله با جامعه مدني –وبه خصوص سازمان هاي حوزه زنان – شده است، زشت، بي فرجام، بي نتيجه، بي ثمر و هزينه زا بوده است.

این پاراگراف بی معنی است. معلوم نیست با چه منطقی هفتصد امضا این پیام را منتقل کرده است که سرکوب زنان زشت، بی فرجام، بی نتیجه، بی ثمر، و هزینه زا بوده است. ضمنا دلیل استفاده از سه کلمه مترادف پشت هم نیز معلوم نیست. در حقیقت با توجه به آنچه گفته شد تنها چیزی که درین میان زشت، بی فرجام، بی نتیجه و هزینه زا بوده است مقاله معماریان است!


پاراگراف آخر:

برآنها که همت کردند تا اين پيام را بفرستند نيز بايد تبريک گفت که از هراتفاق بدي دراين سالها، دسته گلي ساخته اند که بوي خوش آن براي فعالان جامعه مدني ايران، غنيميتي بوده است.
این پاراگراف هم بی معنی است. معلوم نیست چرا «هر اتفاق بدی در این سالها» از نظر معماریان «دست گل» شده است. ظاهرا معماریان خود آنقدر گل است که همه چیز را دست گل میبیند (به جز نوشته های خوداش که البته هرکدام دسته گلی هستند که دست گلی که معماریان باشد آنها را به آب داده است).

بنابراین میبینیم که تمام روده درازیهای معماریان برای این است که بگوید جنبش زنان استوارو رو به گسترش است، بیانیه اخیر «نویدبخش» بوده است، سرکوب اثری ندارد، و به نفع حکومت است که زنان را سرکوب نکند. این چهار ملاحظه ساده را معماریان در سیلی از کلمات بی ربط میپیچاند برای اینکه مقاله ای سرهم بندی کند. درین بین تنها چیزی که وجود ندارد تحلیل و بررسی ست. به عبارت دیگر فلسفه وجودی و غرض مقاله نویسی یعنی تحلیل از مقاله معماریان به طور مطلق غایب است.

کار معماریان از «میانمایگی» گذشته است. معماریان به معنی واقعی کلمه «بی مایه» است. و فقط میانمایه ای مانند اوس مسعود بهنود میتواند چرندیات معماریان را در روزنامه اش منتشر کند.

6/11/2007

علیه زوال
یا گل آرا خون به پا میکند

ذوقزدگی دو نفر از محبوبترین وبلاگنویسان فارسی، سردبیرخودم و سیبیل طلا در مواجهه با پدیده موسوم به گوزآنلاین یک بار دیگر بی دقتی و شلختگی فکری ما را افشا کرد. واقعیت این است که مغز متفکر پروژه گوزآنلاین، آدمی که خود را گل آرا حمزه معرفی میکند، درست روی دیگر سکه پروژه روز آنلاین است. همانقدر تقلبی و دروغین و تجسم «میانمایگی» که قربانیان اش. نویسندگان روزآنلاین، امثال بهنود، نبوی، معماریان و همقطارانشان، مشتی نویسنده بی استعداد و تقلبی هستند که در تمام مدت انتشار این روزنامه از انتشار یک مقاله که بودن و نبودن اش فرقی به حال فرهنگ ما داشته باشد عاجز بوده اند. هرکدام از این آدمها لحظه هایی هستند از پروسه کلی تری که نامی ندارد جز «زوال فرهنگی». گل آرای گوز آنلاین از نظر سیاسی نقطه مقابل این آدمهاست و در عین حال به اندازه روزآنلاین تجسم زوال فرهنگی و میانمایگی ماست. اما گل آرا حمزه، خالق پروژه گوزآنلاین، این بومی گرای ِ پست مدرن ِ ضد امپریالیسم چه میگوید؟

گل آرا حمزه فارغ التحصیل رشته هنر است. او ظاهرن از گردانندگان یک گالری در ونکوور کاناداست و اینطور که از وبسایت اش برمیاید تی شرت های بامزه ای طراحی میکند. اما این تمام ماجرا نیست. هنرمند کوچک ما ادعاهای شگفت انگیزی در تمام دانشهای بشری دارد. گل آرا میتواند نمونه کامل میانمایگی روشنفکر ایرانی باشد. او فلسفه میبافد، تئوری صادر میکند، ادعاهای گنده گنده میکند، پایان تمدن غرب را اعلام میکند، رقیبان فلسفی اش از قبیل نوام چامسکی را رد میکند و هزار کار دیگر میکند و همه اینها را در مشتی کلی گویی بی سر و ته وبلاگی میکند. چه چهره آشنایی برای کسی که با روشنفکران ایرانی آشنایی داشته باشد. تولیدات فکری «گل آرا» و «گل آراها» از قضا شباهت فراوانی دارد به «فست فود»؛ درست مثل همبرگرهای «برگرکینگ» خوش مزه و دارای ظاهری مناسب ولی فاقد هرگونه ارزش غذایی برای مصرف کننده.

گل آرا حمزه به گفته خودش آدمی ست که «با امید دنیایی بهتر به کانادا اومده» اما زندگی در غرب «به او نشون داده که در غرب خبر زیادی نیست و اگر هم هست بیشتر تبلیغاتیه تا واقعی.» این گوهر و ذات ِ تفکر موجودی ست به نام گل آرا حمزه و آن چه بعد از آن میاید موجی ست از توهم، گنده گویی و جنون.

گل آرا متخصص تئوری اجتماعی، اقتصاد، و کلا تمام رشته های علوم اجتماعی است. گل آرا در یک پست وبلاگی ودر ده پاراگراف دلیل سقوط رژیم پهلوی، شوروی، و تمدن غربی را باهم روشن میکند. تمام حرفی که گل آرا سعی میکند در این پست بزند این است که «ایدئولوژی رژیم پهلوی و شوروی و تمدن غربی ایدئولوژی خوبی نبود!» بقیه پست انشانویسی ست و جمله ها و گزاره های پادرهوا و بدون رفرنسی که به خاطر بی معنا بودن نه غلط است و نه درست.

گل آرا فیلسوف هم هست. گل آرا در یک پست وبلاگی تفکر فلسفی نوآم چامسکی را رد میکند. در پس تمام روده درازیهای او در این پست هم فقط یک حکم کلی و شل و ول، «عقل سلیمی» و فاقد ارزش علمی ست: «فلسفه چامسکی عملا نتوانسته آمریکا را به طرف ایده های خوداش بکشاند.»

گل آرا فیلسوف-جامعه شناس-پیامبر هم هست. گل آرا معتقد است «فرهنگ غربی در حال سقوط است». اما برای این یکی ادعای اش حتا استدلالهایی از جنس بالا را هم لازم نمیداند و فقط انشایی مینویسد که موضوع آن این است «افول آمریکا تا یک یا دو دهه دیگه حتمی خواهد بود.»

گل آرا چریک هم هست. گل آرا یک تار موی رهبر حزب الله لبنان را با تمام کتابخانه نوآم چامسکی عوض نمیکند.

گل آرا هشدار میدهد. گل آرا هشدار میدهد که سایت فیس بوک (چیزی مثل ارکات) متعلق به سی آی ای است.



گل آرا هنرمند میان مایه، گنده گو، و خل وضعی ست که نمونه هایش در هر دپارتمان هنری تا بخواهید هست. از همانها که سالی یکی دوبار به گالری شان سری میزنیم و به چرند و پرندهایشان صبورانه گوش میدهیم و چیزی نمیگوییم. چرند و پرندهای گل آرا و گل آراها اهمیتی نداشت اگر به خاطر دو مسئله نبود.

1. گل آرا به نام مبارزه با امپریالیسم به قدرت سرکوبگر حاکم بر جامعه ایران میپیوندد. او ابایی ندارد که درست به سبک خبرچین های وزارت اطلاعات که دوستان ما در جنبش دانشجویی، جنبش کارگری، و جنبش زنان هرروز باید با آنها سر و کله بزنند دست به پرونده سازی برای قربانیان رژیم سرکوبگر اسلامی بزند. مثلا نگاه کنید به پست گل آرا درباره هاله اسفندیاری، زندانی سیاسی در ایران. ازین نظر با او باید نه مثل هنرمندی خل وضع بلکه مانند یک خبرچین رژیم اسلامی برخورد کرد.

2. بر خلاف گل آراهای بقیه فرهنگها که در گوشه ای حرفهایشان را میزنند و کسی هم توجهی به آنها نمیکند، گل آرای ما به لطف شلختگی ما میتواند حرفهای اش را در سطحی گسترده منتشر کند.

یک بار دیگر این هشدار را در صورت وبلاگ نویسهای محبوبمان پرت میکنم؛ ذوقزده شدن برای گل آراها، تا جایی که به یاری دادن به ادبیات خشونت و سرکوب مربوط میشود، هیچ فرق عملی ای با ذوقزده شدن برای بازجوهای وزارت اطلاعات (یا بازجوهای گوانتانامو) ندارد. لطفا با مسئولیت وبلاگ بنویسید.

6/10/2007

توضیح و تصحیح

عطا صادقی دوست احساساتی و تندمزاج ما ازینکه در نوشته قبلی درباره ارتش اصلاحات او را سرباز بی جیره و مواجب این ارتش دانسته ام به خشم آمده و ضمن نثار کردن مقداری ناسزا (که طبعا درباره آنها نمیشود چیزی گفت) من را «لمپن» دانسته.

مفهوم لمپن حداقل در زبان انگلیسی دو معنی میتواند داشته باشد که اتفاقا بد نیست که این نوجوان نازنین آنها را یاد بگیرد و ازین به بعد این کلمه را با دانستن معنی آن به کار ببرد. در معنی اول، به عنوان یک مفهوم در علوم اجتماعی، لمپن فردی ست که از طبقه اقتصادی-اجتماعی خود جدا شده، یا به حاشیه رانده شده، و به همین دلیل بر خلاف جهت عادی حرکت اجتماعی دست به فعالیت ضدتولیدی، یعنی علیه حرکت نیروهای مولده جامعه میزند. این معنی لمپن (لمپن-بورژوازی و لمپن-پرولتاریا) است که کارل مارکس در هیجدهم برومر (1852) به عنوان بنیاد طبقاتی حکومت لوئی بوناپارت تئوریزه میکند.

معنی دوم و عام کلمه «لمپن» زبان و ادبیات عوامانه و به اصطلاح دور از نرمهای گفتگوی اجتماعی ست. مثلا فحشهای معمول در زبان فارسی که به طور عام اشاره ای جنسی به نزدیکان قربانی فحش هستند ذیل این معنا از کلمه لمپن جای میگیرند. مفهوم مرکزی در این معنا از لمپن یا لمپنیسم «خشونت زبانی» ست. به عبارت دیگر ادبیات لمپنی بنا به تعریف نوعی از خشونت زبانی ست که بناست به جای منطق و عقل مخاطب خود را با خشونت ساکت کند. لمپنیسم همواره مدافع نرمهای فرهنگی ست باز هم بنا به تعریف عامیانه.

همینطور که میبینید نوشته قبلی این وبلاگ مصداق هیچ یک از دو تعریف بالا نیست. نویسنده متن «اینک نبرد ممسنی» را بی شعور، لمپن، و خوک دانستن (یعنی کاری که عطا صادقی کرده است) ولی کاملا ذیل تعریف دوم ما میگنجد. با این حال لطافت و ظرافتی که عطا صادقی در وبلاگ اش به نمایش میگذارد عامل خشونت زبانی دانستن او را تبدیل به توصیفی غیر منصفانه خواهد کرد. بنابراین من پاسخ بیش ازین را به مسئله لمپن هم جایز نمیدانم.

امیدوارم عطا صادقی و بقیه هم سالان اش که در تعریف نهایی، درین که محصول شرایط تاریخی مشترکی با امثال من هستند، هم قطاران ما محسوب میشوند عاقبت روزی سر درآورند که دوست و دشمن واقعی شان کیست.

6/09/2007

اینک نبرد ممسنی؛
یا در جبهه شرق قرار است که خبرهایی شود



لشکرهای متخاصم برای جنگ بزرگ بعدی، نبرد مجلس هشتم آماده میشوند. لشکر شکست خورده اصلاحات با ژنرالهای سه گانه اش (به ترتیب قد) رفسنجانی، خاتمی، و کروبی و با فوجهای پیاده نظام و سواره نظام ایدئولوژیک اش امیدوار به نبرد پیش رو چشم دوخته است. از آشیخ کوچولوهای مشارکتی تا نوجوانان تازه بالغ وبلاگ نویس، از افسران کهنه کار و دلاور که بعد از مغلوبه شدن نبردهای پیشین فرار را برقرار ترجیح داده اند تا آنها که مانده اند، از سیاستمدران ورشکسته جبهه سابقا دوم خرداد تا تکنوکراتهای ریش و پشم دار بیکار، همه و همه با امید و آرزو مصمم اند که سناریوی جنگی مورد علاقه خود را برای چندمین بار تکرار کنند. و خلق تنگ تماشاگران بی حوصله هم برایشان کوچک ترین اهمیتی ندارد. سربازان مشغول تیز کردن شمشیرهای خویش اند و صدای «کربلا کربلا ما داریم میاییم» رفته رفته بلند میشود.

از میان افسران متواری ستوان سوم پیاده سید ابراهیم نبوی دوئل خود را با رقیب عشقی اش استوار یکم حسین درخشان ناتمام رها کرده و استعداد انشانویسی خود را در خدمت نبرد کبیر میهنی مجلس هشتم قرار داده:

280 روز تا انتخابات مجلس هشتم مانده است. اگر در این روزها درست رفتار کنیم، محتمل است که مجلسی با ترکیبی قابل قبول از اصلاح طلبان، کارگزاران، محافظه کاران میانه رو، و احتمالا جمع کوچکی از تندروها انتخاب شود.
ستوان سوم پیاده سید ابراهیم نبوی ایده های درخشانی برای پیروزی در نبرد دارد. به راستی که گنج همیشه در زباله دانی پیدا میشود و ایده ناب در وبلاگ ستوان سید ابراهیم نبوی:

اصلاح طلبان باید به جای فکر کردن به نامزدهای سیاسی و ناشناس، روی نامزدهای غیرسیاسی و سرشناس فکر کنند، مثلا اگر می دانند رضاکیانیان یا علی دائی یا الهی قمشه ای حاضرند نامزد انتخابات شوند، از آنها برای انتخابات دعوت کنند.(همان)
آشیخ کوچولوهای جبهه مشارکت اسلامی هم بیکار ننشسته اند و با تمام توان مشغول تیز کردن شمشیرهای خود هستند. حجت الاسلام محمد جواد روح مینویسد:

قهقهه نااهلان در آرامگاه بنیانگذار جمهوری اسلامی و در سالگرد درگذشت او، در کنار بغض یکی از معدود یاران بازمانده آیت‌الله خمینی در مجموعه حاکمیت، تصویری از واقعیت سیاسی ایران در سال 86 است.

البته منظور از نا اهلان اینجا پرزیدنت احمدی نژاد و حداد عادل هستند و معدود یاران بازمانده آیت الله که بغض کرده است هم ژنرال رفسنجانی.

در این میان نوجوانان تازه بالغ، سرباز صفرهای بی جیره و مواجب ارتش اصلاحات هم سخت به تکاپو افتاده اند. بعضی از آنها که نوجوانترند و احساساتی تر حتا رویشان را زیاد کرده اند و در کار بزرگترها دخالت میکنند:

برخلاف عده‌ای که تصور می‌کنند رضا پهلوی این کاریزما، اُتوریته و توانایی را دارد که به‌عنوان قوی‌ترین آلترناتیو احتمالی حکومت‌ بعدی در ایران مطرح شود و به‌اصطلاح مردم گِرد او جمع گَردند، به‌نظر من این شانس برای سید حسن خمینی به مراتب بیش‌تر وجود دارد.

اگر بخواهیم واقع‌بینانه به قضیه نگاه کنیم، علی‌رغم افول رغبت مردم به روحانیون در سالیان اخیر، ولی به جهت تاثیر انکار ناپذیر مذهب بر عامه‌ی مردم ایران از یک طرف (انتخاب خاتمی را به‌ خاطر آورید و مقایسه کنید او را و تاثیری که بر مردم داشت و دارد، نسبت به فردی مثل مصطفی معین) و این نکته که او با هوشمندی و حتی سیاست‌مداری تا به حال خود را از همه‌ی مناصب حکومتی کنار کشیده و از اعتبار و پیشینه‌ی خانوادگی‌اَش خرج نکرده و در این میان در موضع‌گیری‌های حتی محافظه‌کارانه‌اَش* خود را به خاتمی و مجموعه‌ی اصلاح‌طلبان بیش‌تر نزدیک نشان داده تا اصول‌گرایان، از طرف دیگر، از امتیازات او محسوب می‌شود.
سرباز صفرهای مربوطه دیگر آماده اند که شلنگ انداز و پاکوبان تا خود کربلا بروند و در عین حال خیلی دلشان به حال خودشان میسوزد. حتا گاهی برای خودشان گریه میکنند:

حلقه زده ایم ؛ نشسته ایم دور تا دور . چشم هایمان از چشم خانه بیرون زده ؛ خیره شده ایم با دهان های نیمه باز , با حالتی از چهره که پر است از نگرانی و لبخند و پرسش ؛ رو به روی تلویزیون نشسته ایم , سراپا گوش , سراپا چشم , سراپا دل دل و اشتیاق و تنش . و همه هم سن و سالیم ؛ مهمانی آمده ایم , دوره نشسته ایم دور تا دور , صدای موزیکی نیست یا تحرک شادی . نه , ما ننشسته ایم تا یک شاهکار تازه سینمایی از فرنگ آمده را تماشا کنیم , نه ! فقط نشسته ایم تا از صفحه تلویزیون , از دهان مردی ردا به تن و عمامه پوش , آینده های هاشور خورده مان را بیرون بکشیم ؛ نشسته ایم تا بشنویم و ببینیم روحانی ناراضی همیشه در سکوت ِ پر حرف و حدیث , کدام گره را می گشاید و چه تابوی رسانه ای و حکومتی را در هم می شکند . کف می زنیم و گاهی با تعجب هم را نگاه می کنیم ؛ نسل بیچاره و بی فردا و ترس خورده ای که معصومانه و دلواپس و نا امیدانه چشم های خام و کودک و همچنان بی تجربه اش را به " سید حسن " ها دوخته است ؛ چه نسل غمگین و چه دوران تاریک و عجب روزگار " عجیب " غمناکی .

اما مهیای جنگ شدن تمام ماجرا نیست. به قول ناپلئون «شمشیر که سهل است کارد میوه خوری هم بدون پولیتیک نمیبرد». به همین خاطر است که بعضی از افسران ارتش اصلاحی در تدارک جنگ بزرگ میهنی پولیتیکهای نبوغ آمیزی میزنند. سرهنگ جانباز احمد غلامی مینویسد:
حسین شریعتمداری همواره ترجیح می دهد تئوریسین اصولگرایان باشد. کسی که مراقب است حتی اگر اصولگرایان هم از اصول خود عقب نشینی کردند با تندی و تیزی منحصر به فرد خودش با آنها برخورد کند. اگرچه چهره بیرونی حسین شریعتمداری آدمی تندخو و سازش ناپذیر است اما اطرافیانش، کسانی که از نزدیک با او کار می کنند، فروتنی و سلامت ایدئولوژیک او را ستایش می کنند. تابه حال از میان چهره های نظام که در پست های امنیتی فعالیت داشته اند کمتر کسی است که چون شریعتمداری بر عقاید ایدئولوژیک خود پافشاری کند. گویا تساهل و مدارا دو واژه ای است که شریعتمداری از آنان خاطره خوشی ندارد. همه این ویژگی ها می توانست شریعتمداری را در جایگاه مهم تری از وزارت ارشاد قرار دهد اما فروتنی آمیخته به غرور او هرگز نمی گذارد جایگاه مطمئن و موثر خود را رها کند و به جایی برود که ناچار به تساهل و مدارا شود.صفارهرندی نیز در این ویژگی ها با یار دیرینه خود مشترکاتی فراوان دارد.

فرماندهان رده بالا هم درین میانه شوری برانگیخته اند. سرلشکر محسن میردامادی به نبرد مجلس هشتم امیدوار است:
دبير كل جبهه‌ي مشاركت ايران اسلامي با بيان اينكه عملكرد دولت خوب نبوده است، گفت: اگر انتخابات سالم و خوب برگزار شود، وضعيت اصلاح‌طلبان خوب خواهد بود.

«محسن ميردامادي» در گفت‌وگو با ايسنا با اشاره به مقايسه دولت خاتمي با دولت فعلي از سوي مردم گفت: انتخابات شوراها نشان داد كه اصلاح‌طلبان يك گام به جلو آمده‌اند و فكر مي‌كنم اگر انتخابات سالم باشد، اصلاح‌طلبان يك گام بلند ديگر به جلو برخواهند داشت و تركيب مجلس هشتم با مجلس فعلي متفاوت خواهد بود.

دبير كل جبهه‌ي مشاركت ايران اسلامي در ادامه درباره‌ي احتمال تكرار شيوه‌ي نظارت بر انتخابات در انتخابات مجلس هفتم، گفت: بعيد است اتفاق مجلس هفتم دوباره تكرار شود. بعيد مي‌دانم تصميم‌گيرندگان اصلي كشور از شرايط پيش آمده راضي باشند. به نظر نمي‌رسد شرايط مجلس هفتم دوباره تكرار شود و من احتمال آن را بعيد مي‌دانم.
در جبهه شرق دارد خبرهایی میشود. احتمال اش هست که با پیروزی در این جنگ کبیر میهنی سفره دوباره پهن شود. چه سفره رنگینی خواهد بود و چه ضیافت با شکوهی. با این حال از مردم عادی دعوت میکنم هرچه زودتر به پناهگاه بروند. بوی خون به مشام میرسد.

6/07/2007

گزارش سرکوب: واقعیت هایی درباره موج اخیر سرکوب دانشجویان پلی تکنیک تهران

دوشنبه ده اردیبهشت 1386 (30 آوریل 2007) لوگوی 4 نشریه دانشجویی دانشگاه پلی تکنیک جعل میشود و در این نشریات جعلی «توهین به مقدسات» منتشر میشود.

پویان محموديان، احمد قصابان، مجيد شيخ پور و مقداد خليل پور، 4 مديرمسئول نشريات فوق، بلافاصله چاپ اين نشريات و را تکذیب و از آنها اعلام تبری میکنند. اين دانشجويان همچنين در نامه اي خطاب به آیت الله شاهرودی خواستار شناسايي عاملين اين كار و مجازات ايشان میشوند.

دو روز بعد جمشیدی سخنگوی قوه قضاییه اعلام میکند این کار توسط افراد غیر دانشجو انجام شده که بازداشت شده اند.

حدود یک هفته بعد احمد قصابان و مقداد خلیل پور بازداشت و به بند امنیتی اوین منتقل میشوند.

چند روز بعد پویان محمودیان مجید شیخپور و مجید توکلی پس از دریافت احضاریه توسط قاضی حداد بازداشت میشوند.

هفته پیش احسان منصوری عضو شوراي مركزي انجمن اسلامي منتخب دانشجويان دانشگاه اميركبير توسط قاضی حداد بازداشت میشود.

مراجع تقليد شیعه حکم به پذيرش شرعي تكذيبيه 4 مدير مسئول داده، شرعا ايشان را از اين اتهام مبرا مي دانند و اصرار بر انتساب اين توهين ها به دانشجويان مسلمان را غيرشرعي و گناه مي شمارند.

قاضي حداد هم معاون دادستان است و هم قاضي پرونده.

احمد قصابان، مقداد خليل پور و احسان منصوري بدون هيچ گونه حكم قضايي بازداشت شده اند .

دانشجويان بازداشت شده، چه در زمان بازپرسي چندين ساعته در دادگاه انقلاب و چه در مدت دو هفته اي كه در بندامنيتي زندان اوين نگهداري مي شوند، اجازه تماس با خانواده و وكيل خود را نداشته اند.

لینکهای مرتبط:

انقلاب فرهنگی دوم، آیا؟

دبير سابق انجمن اسلامي منتخب دانشجويان دانشگاه امير كبير بازداشت شد

عباس حكيم‌‏زاده، عضو شوراي مركزي انجمن اسلامي منتخب دانشجويان دانشگاه اميركبير توسط نيروهاي لباس شخصي بازداشت شد.

كميته انضباطي دانشگاه امير كبير 17 دانشجوي اين دانشگاه را به احكام محروميت از تحصيل و محروميت از امكانات رفاهي محكوم كرد . (تاكنون بيش از 70 نفر از دانشجويان امير كبير به كميته انضباطي احضار شدند و احتمال صدور احكام انضباطي براي تعداد بيشتري از دانشجويان وجود دارد.)

6/06/2007

من این ویدیو را بدون هیچ دلیل منطقی به آقای مهدی جامی تقدیم میکنم که با این نوشته خدای اش آب پاکی را روی دست همه فاشیستها ریخت و احترام من یکی را برانگیخت. مطمئن هستم آقای جامی عاشق این سبک از موزیک هست (هه هه).

Rage Against The Machine - Guerilla Radio
Rage Against The Machine Project - Killing In The Name Of

6/03/2007

شارلاتانیسم ملکوتی

جالب است که داریوش خان ملکوتی بعد از نثار کردن همه دشنامهایی که بلد بود (عقده ای، طرفدار تئوری توطئه، متوهم، فاقد ذهنی متين و سالم الخ) و لابد در خانقاه در حال "طریقت" کردن یاد گرفته بود به آرامش دوستدار و بعد از اینکه در نهایت نتوانست حتی یک استدلال فلسفی بر علیه آرامش دوستدار دست و پا کند دست به دامان داریوش آشوری شده است. آن هم به مطلبی از داریوش خان آشوری که با این جمله شروع میشود:
آرامش دوستدار، که در میانِ ما از سرشناس‌ترینِ اهل فلسفه است.

و داریوش آشوری که در اشاره واضح به درجه فلسفی کار دوستدار میگوید:
كسي كه مي توانست و قادر بود آن بساط شعبده بازي [منظور شعبده بازی بومی گرایی ست] را افشا كند و مچ نادان هايي چون فرديد و همپالكي هاش را براي ما جوان تر ها باز كند آرامش دوستدار بود، اما آقاي دوستدار با همان اخلاق متفرعنانه خود را از همه چيز كنار مي كشید (24).

داریوش ملکوتی با شارلاتانیسم منحصر به فرد خود میخواهد تظاهر کند که او حرف آشوری را میزند. حال آنکه موضع آشوری در برابر بساط ملکوتی و پدرخوانده هایش همانقدر روشن است که ستایش او برای آرامش دوستدار.

تا به حال که نوشته های داریوش ملکوتی حتی غلط هم نبوده است که لایق جدی گرفتن باشد. او را باید به حال خود گذاشت تا مگر چاره ای به حال تنبلی فکری خود بکند و کمی برای نقدهایش زحمت بکشد. آن وقت است که نقدهایش دیگر ملکوتی نخواهند بود و میشود درباره درستی و غلطی آنها قضاوت کرد.

Blog Archive

About Me

My Photo
رادیولوژی، سونوگرافی، سی تی اسکن--با مسئولیت محدود
View my complete profile